X
تبلیغات
نماشا
رایتل

بازارهای باکو - ایچیری شهر و ....

سه‌شنبه 7 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 12:53 ب.ظ

روزچهارم


عمده برنامه روزچهارم تامین نظرات خانمها و خوشحال کردن بچه ها بود ، برنامه صبح یه برنامه ترکیبی برای آکوا پارک بود که برنامه بازدید از بازارهای مشهور و ارزون باکو ! هم در اون لحاظ شده بود...با اطلاعاتی که نارمینا به ما داده بود با اتوبوس شماره 120 براحتی از میدان صمد ورغون به سمت خروجی  شهر باکو و بازارهای مشهورش رفتیم و  اتوبوس با گذر از خیابانهای  پر ترافیک  در مسیر  خروجی شهر به پیش رفت و با دور شدن از خیابانهای مرکزی شهر ، ترکیب محله ها و خونه ها هم متفاوت تر میشد ، و خونه های شیک جای خودش رو به محله های معمولی حاشیه شهر میداد ، طبق بررسی قبلی آکوا پارک هم در همان مسیر بازار قرار داشت تصمیم گرفتیم که ابتدا یه سر به پارک آبی بزنیم و در صورت فراهم بودن شرایط  و نزدیکی بازار، خانمها  برای دیدن بازار بروند  و ما هم  بعد از چند ساعتی بودن در پارک آبی، به اونها ملحق بشیم...


در جلوی آکوا پارک از اتوبوس پیاده شدیم کرایه اتوبوس بصورت نقدی و زمان  پیاده شدن پرداخت میشد کرایه هر نفر برای صدرک بازار 30 کوپیک بود ...

 

از دور به نظر میرسید که پارک آبی تعطیل باشه ... بچه ها که منتظر شنا بودند دوان دوان به سمت آکوا پارک رفتند ... البته گفته شده بود که پارک در روزهای آفتابی فعال هست ، با توجه به آفتابی بودن هوا ، خوشبختانه پارک آبی باز بود و  انتظار اولیه ما از پارک آبی یه چیزی تو مایه های پارک آبی مالزی یا دبی بود ،ولی  در کمال تعجب دیدیم فقط 2 خانم در کنار استخر در حالت ریلکسیشن بودند و یه بچه هم در گوشه ای از سرسره مشغول بازی بود... امکانات آکوا پارک به 2 استخر و دو سرسره آبی خلاصه میشد ما که تصور سان وی لاگن مالزی ، یا پارک آبی دبی تو ذهنم بود ! با توجه به اشتیاق قبلی بچه ها ، حتی اگه نیمی از امکانات سرزمین آبی مشهد رو  هم داشت ما رو راضی میکرد ولی واقعا فقط اسمش آکوا پارک بود سرسره های رنگ و رو رفته و محیط بدون هیجان پارک با توجه به بلیط 10 ماناتی ، انگیزه ای برای ما باقی نذاشت ، همانطور که میدونید لذت پارک آبی به هیجان و تحرکش هست ! با هماهنگی نگهبان یه دوری داخل پارک آبی ! زدیم و در کنار پارک ساحل شنی دریای خزر هم بود و میشد اونجا هم شنا کرد ولی ترجیح دادیم که با خانمها به بازار بریم و اونها رو تنها نذاریم ولی متاسفانه حسابی حال بردیا و کوشیار گرفته شد ولی واقعا چاره ای نبود....



                                                     آکوا پارک باکو



با یه اتوبوس دیگه خط 120 به صدرک بازار رفتیم ، واقعا بازارش خیلی دور بود اگه با تاکسی میومدیم 10 مانات رفت و 10 مانات برگشت برامون هزینه داشت در صورتیکه با اتوبوس با کمتر از 3 مانات حل و فصل شد.


                                              اتوبوس خط  120

                                                       صدرک بازار


گفته شده که آذربایجان بعلت داشتن منابع نفتی ، ثروتمند ترین کشور ناحیه قفقازه و طبق آمار سال 2011 باکو چهل و هشتمین کشور گران دنیا هست و توصیه شده که باید هوای دخل خرج  رو حسابی داشت. این موضوع در بازارهای ارزونش! کاملا به اثبات رسید ... علاوه بر صدرک بازار و بینا بازار چندین بازار کوچک و بزرگ هم در کنارش قرار داشت جنس های معمولی و قیمتهای کهکشانی از ویژگیهای این بازارها بود ، مثلا یه پالتو پوست با قیمتی معادل یک میلیون و شصت هزار تومان (البته با مانات حدودا 2850 تومانی! ) از نمونه های موجود بود به نظرم  کیفیت بازارش در حد بازار آستارا بود ولی خیلی خیلی بزرگتر بود.


 


پیش ناهار رو تو بازار خوردیم! دنور کباب گزینه انتخابی ما بود ارزون و خوشمزه بود ، دونور کباب 1.5 مانات بود و نوشابه متوسط 0.70 مانات بود




و بعد از اندکی گشت و گذار با همون اتوبوس خط 120 به  راحتی به مرکز شهر برگشتیم بردیا هم از خستگی یه چرتی  تو ماشین زد .



یکی دیگه از جاذبه های زیارتی  و سیاحتی  باکو ، مقبره بی بی هیبت بود در بالای تپه ای در این مسیر به راحتی دیده میشد .بی بی هیبت مقبره خواهر حضرت معصومه هست .

 



   این هم تاکسی سمند در باکو


بعد از برگشت به خونه و صرف ناهار ، با لیلا یه قرار ملاقات در پارک گذاشتیم و لیلا با اندکی تاخیر  حدود ساعت 4 به اتفاق خواهرش برای دیدن ما اومد. قرار بود لیلا به اتفاق  شوهرش و پسر کوچولوی 3 ساله اش به اسم عمر بیاد تا بردیا و عمر بتونند با هم آشنا بشن ولی با توجه به اینکه عمر یک کم سرما خورده بود ترجیح داد  اون رو با خودش به پارک نیاره و در عوض از ما برای صرف شام تو  رستوران محبوبش که غذاهای دریایی دعوت کرد ...

من خیلی دوست داشتم که شب رو در خدمتشون باشیم ولی با  توجه  به محدودیت های سفر گروهی ، از این دعوت صرف نظر کردیم .

لیلا دانشجو بود و در سویس مشغول تحصیل بود و شوهرش هم در  یکی از کنسولگری های آذربایجان کار میکرد ولی بعللی فعلا مرخصی تحصیلی داشت .یه ساعتی رو باهم بودیم و در مورد موضوعات مختلف صحبت کردیم لیلا خیلی خونگرم به نظر میرسید پیشنهاد داد که زمان سفرمون رو بیشتر کنیم و یه شب بریم پیششون ....

خلاصه با گرفتن چند تا عکس یادگاری و اهدا یک کارت پستال از مناظر دیدنی ایران ازشون خداحافظی کردیم.






لیلا یاشار و خواهرش

با ملحق شدن خانواده کوشیار به سمت شهر قدیمی باکو  که ایچیر شهری گفته میشد رفتیم  نام دیگه این مجموعه ارگ باکو هست ، و جزء بافت قدیمی شهر باکوه که در فهرست میراث جهانی یونسکو هم به ثبت رسیده شامل قلعه دختر و کاخ شروان شاه میشه و کاملا سنگ فرش بود و فقط برای عبور و مرور مردم بود و ورود ماشین محدودیت داشت .                            

مهمترین قسمت این مجموعه قلعه دختر بود ، ورود به محوطه شهر تاریخی قدیمی  نیازی به خرید بلیط نداشت و خونه های داخل شهر به نظر مسکونی هم بود ، و فروشگاههای صنایع دستی و یادگاری هم بازارش داغ بود ، در قسمتی از این شهر خرابه های قدیمی و مجسمه های سنگی وجود داشت .












قطاب و باقلوا هم از سوغاتی ها باکو بود که دونه ای 1 مانات فروخته میشد که بقول بردیا ساندویچ کوکو سبزی با نون بود ! از نکات جالب توجه اهلی بودن فوق العاده زیاد گربه های باکو بود اونقدر به آدم ها اطمینان داشتند که حتی از بچه های پرجنب و جوشی همچون کوشیار و بردیا هم نمی ترسیدند و اونها براحتی می تونستند به گربه ها نزدیک بشند و عکس  یادگاری هم بگیرند !





اینطوری که  شنیدم اسم اولیه باکو بادکوبه بوده که به معنی شهر باد هست و ما در چند روز اقامتمون تو باکو بادهای خنک و دلپذیرش رو تجربه کردیم ولی دم دمای غروب باد شدیدی وزیدن گرفت و هوا کاملا ابری شد و یه دفعه بارون شروع به باریدن کرد ، پیش بینی هواشناسی برای هوای بارونی مربوط فردای آنروز بود ولی بارش بارون یک کم زودتر شروع شد ، ما هم بدو بدو خودمون رو به ایستگاه مترو رسوندیم تا بارون بچه ها را خیس نکنه ...




                                          نمایی از باکو در شب



راستی این رو هم باید اضافه کنم که در راستای برگزاری مسابقات یوروویژن ، تغییرات زیادی در باکو انجام شده و در گوشه گوشه این شهر تبلیغات مربوط به این مسابقات دیده میشد ...

برگزاری این مسابقات چالش های زیادی رو برای مسئولین شهری و برگزارکنندگان به همراه داشت چون عده ای مخالف برگزاری این مسابقات بودند !




با توجه به بارندگی شدید و مشورت باهم تصمیم گرفتیم یک روز زودتر باکو رو به مقصد ایران ترک کنیم چون با توجه به شرایط موجود موندن یه روز بیشتر ، در اون هوای بارونی خیلی منطقی به نظر نمیرسید ....

با توافق کلی تصمیم گرفتیم که به آقای "انتقام" زنگ بزنیم و بهش بگیم یه روز زودتر بیاد دنبالمون، خلاصه به سختی و با فارسی و انگلیسی و ترکی منظورمون رو بهش فهموندیم ... یه ساعت بعدش خود انتقام تماس گرفت و ظاهرا گفت مشکلی داره و یه نفر راننده دیگه رو معرفی کرد ...

 

ما با وجود اینکه مطمئن نبودیم منظورمون رو متوجه شده یا نه ، تصمیم خودمون رو قطعی کردیم و گفتیم اگه راننده دنبالمون نیومد خودمون میریم لنکران !  و شب آخر رو اونجا میمونیم چون موندن یه روز دیگه توی هوای بارونی باکو جالب نیست ...


ادامه دارد....


لطفا ما رو از نظراتتون بی نصیب نذارید !

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo