X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

باکو -(صبح ) باغ مشاهیر،خیابان شهدا --- (عصر ) کوچ سرفینگ باکو

شنبه 27 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 07:56 ق.ظ

روز سوم

در سومین روز حضور ما در باکو ، تصمیم گرفتیم که با استفاده از مترو به دیدن پارک مشاهیر بریم، بزرگترین و مهمترین ایستگاه مترو باکو ایستگاه 28 می بود که در چند قدمی آپارتمان ما قرار داشت و روز گذشته موقعیت اون رو پیدا کرده بودیم.

 مثل اکثر شهرهای بزرگ مترو ارزانترین سیستم حمل ونقل هست و مسیری رو که با مترو میشه با حدود 20 کوپک رفت باید بیش از 6 مانات برای تاکسی پرداخت کنی البته اتوبوس هم خیلی ارزون هست ولی باید با خطوط و ایستگاهاش آشنا شد .

علیرغم تجربه مترو در شهرهای بزرگ دنیا همچون پاریس ، آمستردام ، کوالالامپور ، دهلی نو ... مترو باکو خیلی گیج کننده بود چون علائم و مسیرها یا به خوبی مشخص نبود یا به زبان روسی یا آذری نوشته شده بود.با توجه به عدم آشنایی به زبان آذری ، فهمیدن جزئیات سفر با مترو خیلی راحت نبود.

خلاصه با کلی لال بازی ! و صحبت با زبانهای انگلیسی ، فارسی و بادی لانگویج فهمیدیم که برای استفاده از مترو باید مثل مترو تهران کارت اعتباری بخریم قیمت اولیه کارت 2 مانات بود و نیازی برای خرید چند تا کارت نبود و می تونستیم مثلا از یه کارت برای 2 بار ورود  وبرای 2 نفر استفاده کنیم  در هرایستگاه معادل 20 قاپات اعتبار کارت کم میشدو خوشبختانه زیر 5 سال هم رایگان بود .

بعد از خرید کارت باید اون رو به میزان لازم و از طریق یک باجه الکترونیک که به زبان آذری بود شارژ میکردیم و فروشنده بلیط که متوجه عدم آشنایی ما شده بود علیرغم شلوغ بودن باجه ، خودش اومد و کارت ما رو شارژ کرد و  به زبان ترکی توضیحات مفصلی داد و ما هم روشش رو سریع به ذهن سپردیم . البته قابل ذکر هست که با پس دادن کارت در روز آخر مبلغ 2 مانات رو هم میشه پس گرفت.

مترو باکو هم مثل همه شهرهای بزرگ شلوغ بود و متاسفانه در راهروهای اون نقشه خوبی ندیدیم ، همانطوریکه گیج ویج مسیر مردمی که به سرعت در تردد بودند رو نظاره میکردیم ، پلیس جوونی به سمتمون اومد با توجه به ذهنیت نه چندان خوبی که در مرز از پلیس ها داشتیم اولش فکرکردیم شاید میخواد یه گیری بده و رشوه و چیزی از ما بگیره ولی اون که ظاهری جدی داشت مقصد رو از ما پرسید ، و اشاره کرد که بدنبالش بیاییم ، بدنبال پلیس جوان و با گذر از چندین  پلت فرم و راهرو های نسبتا طولانی به پلت فرم مورد نظر رسیدیم و  من ازش تشکر کردم اونهم با یه سلام نظامی از ما خداحافظی کرد.

 فاصله محل فروش بلیط تا پلت فرم مورد نظر خیلی دور بود با توجه به اینکه علائم روی دیوارها و مسیر گویا و مشخص نبود و همه به زبان آذری بود و جالب اینکه یه جا روی یه تیکه کاغذ A4 و بصورت پرینت شده  اسم مقصد و به زبان روسی رو دیوار نصب بود.

 مترو به نظر کهنه و یادگار دوران تسلط شوروی سابق بود  سعی کردیم مسیرها رو به ذهن بسپاریم تا موقع برگشت دچار مشکل نشیم. گوینده مترو هم فقط به زبان آذری ایستگاه بعدی رو اعلام میکرد تا ایستگاه ایچیری شهر یا همان شهر قدیمی فقط 2 ایستگاه فاصله بود و بعد از گذشتن از ایستگاه ساحیل ، در ایستگاه مورد نظر پیاده شدیم از چند نفر سوال کردیم ولی متاسفانه نتونستند راهنمایی کنند مقصد ما میدان اژدها بود خلاصه یکی پیدا شد که انگلیسی بلد بود! تا چند کلمه صحبت کردیم دیدیم بچه تبریزه و دانشجوی ساکن باکو هست !!! خیلی خوشحال شدیدم چون هرچی سوال جمع کرده بودیم ازش پرسیدیم و اون هم با مهربانی و حوصله جواب سوالاتمون رو داد و به ادامه مسیر مطمئن شدیم لازم به ذکره که جی پی اس گالکسی 2 هم همه جا یار ویاور ما بود و خیلی در جهت یابی کمکمون بود در مسیر رفتن به سمت میدان اژدها بودیم که یه دفعه دو تا پلیس سوت زنان به سمت ما اومدند ... گفتم یا علی ! گیر دادن و احتمالا رشوه و مانات میخوان !! اومدند جلو و با یه قیافه کاملا جدی احترام نظامی گذاشتند! ما علت سوت زدن و گیردادن شون رو متوجه نشدیم و به انگلیسی گفتم که ما توریست هستیم و اون به آذری جواب من رو میداد سعی کردم با لبخند باهاشون صحبت کنم و دائم کلمه میدان اژدها رو تکرار میکردم خلاصه اونها هرچی گفتند من گفتم توریست ! بعد پرسیدن ایرانی هستیم مال کجائیم تبریز! تبریز !  ما گفتم نه فارس فارس! خلاصه با نشون دادن مسیر میدان اژدها از ما خداحافظی کردند، حدس  ما  این بود که احتمالا برای گذر از عرض خیابان از خط عابر پیاده عبور نکرده بودیم ! ولی در هر صورت به خیر گذشت این بهونه ای بود که بتونیم کوشیار و بردیا رو بیشتر کنترل کنیم چون بی پروا در پیاده رها رو میدویدند و تو عالم خودشون کیف میکردند...

میدان اژدها خیلی کوچکتر از اسمش بود و دقیقا زیر تپه ای قرار داشت که برجهای معروف باکو (برج شعله ) در اونجا قرار داشتند و درگوشه ای از میدان قطار یا ترنی در زیر سطح شیبدار بود که با بالا رفتن از تپه، مسافرین رو به کنار برج های 3 قلو میرسوند ، نکته مهم اینکه رایگان بود ما در پاریس از یه همچین وسیله ای برای رفتن به ساکریکور استفاده کرده بودیم که نفری 1 یا 2 یورو پول بلیطش بود .


میدان اژدها

چیزی که من متوجه شدم این بود که 2 تا از این واگن ها وجود داشت که یکی در بالای و دیگری در پایین قرار داشت و با یک زمانبندی دقیق (هر نیم ساعت به نیم ساعت)حرکت میکردند چون لاین و ریل اونها یکی بود و در میانه راه  مسیر دو لاینه میشد و از کنار هم عبور میکردند.

وقتی به بالای تپه رسیدیم با چشم انداز زیبایی روبرو شدیم دقیقا زیر برج های 3 قلو ی باکو Flame towerبودیم و کل شهر رو می تونستیم از یه نمای پانوراما در کنار دریای زیبای خزر ببینیم .


 چشم انداز از بالای تپه

Flame Tower


برج مخابراتی باکو


در کنار برج ها ، خیابان شهدا قرار داشت  که قبرها متعلق بود به شهیدان آذربایجانی که ظاهرا در زمان جنگ با کشور روسیه در دهه 90 کشته شده بودند مقبره ها در یک راستا و با نظم خاصی قرار داشتند و در انتهای خیابان نیز بنای یادبود شهدا قرار داشت که مشعلی نیز روشن بود . هوای آفتابی و جالبی بود و با وجود وزش باد  نسبتا خنک ، شرجی بودن هوا اصلا محسوس نبود.


خیابان شهدا

بعد از دقایقی توقف در محوطه بنای یادبود به سمت فخری باغی رفتیم جائیکه محل مدفن نام آوران آذربایجانی و باکویی بود مقبره هنرمندان ، رجال سیاسی و افراد شهیر باکو  از جمله مقبره رشید بهبود اف خواننده اپرا حیدر علی اف رئیس جمهور ، شوکت علی اکبروا به همراه مجسمه سنگی اونها قرار داشت.  محیط آرام و سرسبزی بود که پارک مفاخر هم گفته میشد.

حدود نیم ساعتی رو اونجا سپری کردیم و فقط متاسفانه خوندن اسامی و نوشته های اونجا برامون ممکن نبود چون یا به زبان روسی بود و یا آذری ، ولی مشابهت زبان آذری و فارسی ، ولی بعضی از لغات که با الفبای لاتین نوشته شده بود قابل درک بود .





ساختمان پارلمان آذربایجان نیز در همون نزدیکی ها بود

بعد از بازدید از فخری باغی با حدود 10 دقیقه پیاده روی به ایستگاه ترن شیب دار رسیدیم ساعت حدود یک بعد از ظهر بود علیرغم اینکه نزدیک شهر قدیمی بودیم ولی با توجه به خستگی بچه ها تصمیم گرفته به آپارتمان برگردیم.

 

در این سفر با توجه به اینکه شرایط استفاده از کوچ سرفینگ در این سفر خیلی میسر نبود ، ولی نتونستم از ملاقات با اعضاء کوچ سرفینگ صرف نظر کنم ، با توجه به هماهنگی های قبلی با چند تا از دوستان و  اخذ شماره تلفن هاشون ، در روز اول  و پس از ورود به باکو به 3 تا از کوچ سرفرها اس ام اس زدم و رسیدنمون رو اعلام کرده بودم و جالب اینکه هر 3 تا هم برای روز یکشنبه که روز تعطیلشون بود اعلام آمادگی کردند که همدیگه رو ببینیم .

همانطورکه قبلا توضیح داده بودم ، در هر شهری گروههای مختلف کوچ سرفینگ فعال هستند که اگه قصد سفر به اون شهر را دارین می تونید اون در گروه عضو بشید و از میتینگ ها و فعالیتهای اعضاء کوچ سرفینگ اون منطقه مطلع بشید من هم عضو گروه باکو شدم و یک پست کلی گذاشتم که ما داریم میایم باکو و  نوشتم خوشحال میشیم که با هرکدوم از اعضاء که وقتشون آزاده ملاقات داشته باشیم و چند مورد از ما برای ملاقات دعوت کردند.

اولین میزبان ما یه زوج فرانسوی و ایرانی بودند، ایمانوئل از ما برای ملاقات و صرف چایی و نوشیدنی دعوت کرده بود با با توجه به ذیق وقت بهش گفتم که در نزدیکی محل اقامتمون جایی رو پیشنهاد کنه بنابراین برای ساعت 4 در در حوالی پارک صمد ورغون قرار گذاشتیم ، این اولین قرار کوچ سرفینگی ما با بردیا بود ، همانطوریکه در کنار پارک قدم میزدیم و منتظر اومدن اونها بودیم ایمانویل و خانمش ما رو از دور شناختند و برامون دست تکون دادند اونها زیر یکی از چادرهایی که کنار پارک بود مستقر شده بودند که چای و انواع نوشیدنیها در اونجا سرو میشد.

همسر ایمانوئل (روشنک) ایرانی بود به ما خوشامد گفت و ایمانوئل به زبان فارسی صحبت میکرد و من هی انگلیسی حرف میزدم اون فارسی جواب میداد !! خیلی خوب فارسی صحبت میکرد ، سابقه زندگی در تاجیکستان و داشتن یه معلم خصوصی مثل روشنک باعث شده بود که با مهارت خاصی فارسی صحبت کنه ، اونها که به اتفاق دختر کوچولوی 9 ماهه اشون اومده بود یه میهمان دیگه هم داشتند ، بابک برادر روشنک هم که از تهران برای دیدن الیکا خواهرزاده  بانمکشون به باکو اومده بود و اونها رو همراهی میکرد.


                                            دایی بابک و الیکا

روشنک ، ایمانول و بردیا

ایمانوئل پیشنهاد چای داد و گارسون یه قوری چایی با چند برش لیمو برامون آورد خوردن چایی با لیموی تازه تو باکو و در کنار یه زوج اینترناشنال یه مزه ای دیگه میداد.از هر دری صحبت کردیم ، از ایران و فرانسه و آذربایجان و تاجیکستان حرف زدیم ....ایمانول توی یه تشکیلات اروپایی در زمینه محیط زیست کار میکرد و روشنک هم هنرمند و عکاس بود ظاهرا اونها مدت کمی  بود که از پاریس به باکو اومده بودند...

الیکا دختر کوچولوی  اونها هم تو کالسکه بود و به ما لبخند میزد ...

یک ساعتی با هم بودیم علیرغم میل باطنی با توجه به اینکه با نارمینا (یکی دیگه از دوستای کوچ سرفینگ) هم در ساعت 5 قرار داشتیم از اونها خداحافظی کردیم با این امید که در سفر بعدیشون به ایران ادامه صحبت هامون رو دنبال کنیم ....

بعد از خداحافظی از ایمانوئل و روشنک ، برای دیدن نارمینا  به گوشه ای دیگه از پارک صمد ورغون رفتیم ، نارمینا که روی نیمکت نشسته بود ما رو شناخت و به سمت ما اومد ، ظاهرا دختر آرومی به نظر میرسید و با اکسنت بسیار خوبی انگلیسی صحبت میکرد ، اون در باکو به تنهایی در آپارتمان پدر و مادرش که از هم جدا شده بودند زندگی میکرد ، نارمینای 25 ساله که کارمند یه بانک خصوصی بود و شرایط کاریش تو بانک راضی به نظر میرسید ولی کلا از فساد موجود در آذربایجان شاکی بود و مثلا میگفت برای تعویض پاسپورتش کلی رشوه داده بود....

من سعی کردم بهش امیدواری بدم و گفتم چیزهایی بدتری هم هست که اون ازش مطلع نیست !!

نارمینا


خوشبختانه یکشنبه بود و بانک تعطیل بود اون گفت  وقتشه آزاده و میتونه مارو در دیدن شهر  همراهی کنه با ملحق شدن خانواده کوشیار به اتفاق به مرکز باله و اپرای باکو رفتیم تا شاید بتونیم یه برنامه باله رو ببینیم ولی متاسفانه در اون مدت برنامه ای نداشتند...

میگن باکو از نظر باله و اپرا بسیار مشهور هست و فیستوال جاز داره که در تابستان برگزار میشه ضمننا موزه های زیادی هم داشت از جمله موزه ملی لباس آذری ، موزه فرش و هنر کریم اوف و سایر موزه ها که ما حقیقتا تمایل زیادی به دیدنشون نداشتیم و ترجیح میدادیم قدم زنان در شهر بگردیم.


                                        برنامه بعضی از کنسرت ها


نارمینا از زندگی شبانه (night life  ) باکو صحبت کرد و گفت که شب گذشته با دوستاش اونجا بوده و گفت بعضی از کلوب های شبانه نیاز به رزرو میز دارن و اگه همینطوری و بدون هماهنگی برید جایی خالی پیدا نخواهید و حسابی کار وکاسبیشون گرفته ....

 اون متوسط تقریبی حقوق کارمندان بانک در باکو رو حدود 1200 مانات گفت که با حساب کتاب ما عدد و رقم خوبی بود....

اون عاشق مسافرت و کوچ سرفینگ بود و برنامه بعدی سفرش به آمریکای جنوبی و برزیل بود  میگفت داره پولش رو جمع میکنه تا این سفر هیجان انگیزرو تجربه کنه ...

به اتفاق به مکان مجسمه نظامی گنجوی رفتیم و از مراکز خرید و شاپینگ سنترهای مختلفی هم دیدن کردیم ...


مجسمه نظامی گنجوی در باکو



نارمینا درمورد بازارهای ارزان قیمت باکو یعنی صدر بازار و بینا بازار هم اطلاعات خوبی به ما داد و مسیرهای اتوبوسی منتهی به اونجا رو هم برامون مشخص کرد.

بهش پیشنهاد دادیم که شام رو باهم باشیم ولی گفت که در رژیم غذایی هست و ترجیح میده شام نخوره ... حدود ساعت 10 شب از ما خداحافظی کرد من هم یه کارت پستال از مناظر دیدنی ایران رو به رسم یادگار بهش تقدیم کردم.

برای خوردن شام ،مک دونالد راحت ترین گزینه بود و از اونجایی که بردیا  و کوشیاربرای هدایای غذای کودک مک دونالد نقشه کشیده بود شام رو اونجا خوردیم. جالب اینجاست که همیشه مک دونالد شلوغه و شعبه باکو هم از این قضیه مستثنی نبود ...

بیگ مگ (3.40مانات)،بیگ رول (3.80مانات) و غذای کودک Happy Meal با یه اسباب بازی کوچک(3.5 مانات)سیب زمینی French fries(1.3 مانات) نوشابه (0.8 مانات) و سس( 0.25 مانات)  بود ،نکته مهم در مک دونالد باکو این بود که سس جزء سرویس نیست  و شما باید بصورت جدا سفارش میدادید با توجه به اینکه ما تجربه مک دونالد اروپا و آسیا رو داشتیم و  این مورد کاملا غیر عادی بود...


بردیا در مک دونالد !


ادامه دارد


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo