X
تبلیغات

سال نو مبارک

جمعه 29 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 11:59 ق.ظ

فرا رسیدن سال نو را خدمت همه عزیزان تبریک عرض نموده ، آرزوی سلامتی و شادی برای همه از صمیم قلب داریم و امیدواریم امسال با تثبیت شرایط اقتصادی ، و پایدارتر شدن قدرت پول ملی شرایط بهتری برای سفر و کسب تجربه برای همه ایرانیان فراهم بشه ...




برچسب‌ها: سال نو مبارک
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

پیام بازرگانی ! .... همین امروز

چهارشنبه 1 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 01:48 ب.ظ

نوشتن این مطلب کاملا برخلاف نظم و روتین قبلی این وبلاگ هست ،  و من هنوز موفق نشدم خاطرات سفر سال گذشته به وان رو به اتمام برسونم !! و تاخیر های زیاد در بروز رسانی وبلاگ اصلا پسندیده نیست و موجب آزردگی دوستهای خوبی میشه که همیشه ما را شرمنده حضورشون میکنند


پست امروز یه جور سنت شکنی محسوب میشه و لابلای خاطرات وان میشه اون رو به یک پیام بازرگانی تشبیه کرد...دوست خوبمون فرشته خانم(کوله پشتی نارنجی) به من توصیه ای کرد " بنویسید آقا بنویسید. حتی اگه سفرنامه هم نه - چند خطی بنویسید... زیادی ساکت شده وبلاگتون."  و خوشبختانه این مطلب اولین پست مربوط به ایران هست اونهم تعلق داره به اصفهان که در واقع نصف جهانه ....


امروز صبح وقتیکه پس از یک شب خسته کننده در اتوبوس در راه رسیدن به اصفهان به دانشکده رسیدم ، در گوشه ای از فضای سبز دانشگاه با پدیده طبیعی جالبی روبرو شدم در واقع من جزء اولین نفراتی بودم که اون رو کشف کردم ...درختها و فضای سبز به شکل عجیب و باورنکردنی یخ زده بود و از آنسو تابش نور کم رمق خورشید اون رو براق تر و دیدنی تر میکرد ... قندیلهای آویزون و شبنم های روی چمن بسیار شگفت انگیز و جالب بودند قندیل های عمودی یا همون استلاکتیت از نوع یخی و استلاگمیت ستون مخروطی که در کف چمن ایجاد شده بود من رو یاد عکسهای اینترنتی انداخته بود.البته شاید برای دوستانی که در مناطق سردسیر زندگی میکنند صحنه معمولی و روتینی باشه ولی برای من تازگی داشت ...


بعد از اینکه من از زوایای مختلف از این پدیده عکس گرفتم، یه تعدادی از دانشجوها متوجه شدند و بساط عکس یادگاری هم پهن شد حیف که عکسها با موبایل هست و شاید نتونه اون زیبایی رو منعکس بکنه ...


اینهم یه گزارش تصویری داغ از یه روز سرد زمستانی (اول بهمن 1393) تقدیم به همه دوستان وبلاگی بالاخص دوستان اصفهانی مثل امین و مامانش "کوچه های اصفهان" و فرشته خانم  ...


بعضی از دوستان ممکن این سوال براشون پیش بیاد چطور وقت کردم اینجوری سریع و بموقع این مطلب رو بنویسم ، توضیح اینکه امروز دو امتحان رو باهم تنظیم کردیم و بلیط برگشت من هم ساعت 6 هست و در فاصله بعد از امتحان دوم و در یکی از کلاسهای دانشکده مستقر شدم و این مطلب را آپ کردم




























کم کم دانشجوهای دیگه این صحنه رو کشف کردند و ....
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

روز دوم - گربه های متفاوت وان VAN KEDİSİ

یکشنبه 30 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 10:50 ب.ظ

پس از استراحتی دلچسب و لذت بخش ، صبح زود از خواب بیدار شدیم و با این پیش فرض که ترک ها معمولا دیر شروع بکار میکردند با آرامی مقدمات صبحونه رو آماده کردیم ، نجیب هم خوابیده بود و ظاهرا دیرتر باید میرفت سرکار ، رفتیم تو آشپزخونه و چایی رو دم کردیم خوشبختانه نجیب هم بیدار شد و برای صبحونه خوردن به ما ملحق شد ... زمانهای آماده سازی و صرف غذا بهترین وقت برای صحبت کردن و تبادل اطلاعات هست ... نجیب از زلزله  سال پیش وان گفت و ساختمانهای تخلیه شده اطراف خونه رو از پشت پنجره آشپزخونه به ما نشون داد متاسفانه کشور ما هم تجربه های تلخی از زلزله داره و گرفتاریهاش کاملا برای ما ملموس بود.... 

 

بعد از پایان صبحونه روی یه برگ کاغذ نقشه جاهای اصلی وان رو به صورت کروکی برای ما کشید که الحق و الانصاف مکمل بسیار خوبی برای نقشه های آنلاین و آفلاین گوگل مپ بود چون ایستگاههای مینی بوس و مراکز خرید هم از نقاط برجسته نقشه دست ساز نجیب بود... فاصله خونه تا مرکز اصلی شهر زیاد نبود و با پیاده روی کمی به میدون اصلی شهر رسیدیم همون جایی که روز قبل در اطرافش سرگردون بودیم!! ولی اینبار پس از خروج از آپارتمان نجیب ، مسیر رو با دقت زیادی نشونه گذاری کردیم که موقع برگشت به خونه دچار مشکل نشیم .... 

 

علیرغم اینکه وان سیستم حمل و نقل عمومی همچون ایستگاههای اتوبوس و مترو نداره ولی بدلیل کوچک بودن شهر ، سیستم مینی بوس رانی خوب و منظمی داره و اکثر ایستگاههای اصلی مینی بوس ها در اطراف میدون اصلی که یک مسجمه ماهی نشونه اش هست مستقره ، البته ایستگاهها در کوچه های فرعی قرار داره ولی پیدا کردنش سخت نیست ... 

مقصد اصلی و اولیه ما در وان بازدید از گربه های عجیب با چشم های لنگه به لنگه وان هست ! آره تعجب نکنید این فقط شخصیت محبوب بچه ها کلاه قرمزی نیست که یه چشمش آبی هست و چشم دیگه اش سبز!! گربه های وان هم تقریبا همین ویژگی رو دارند پشمالو و چشم های آبی و زرد ... شهر وان به خاطر داشتن گربه های زیبا ٬ VAN KEDİSİ با چشم هایی دو رنگ ٬ شهرت جهانی دارد

ظاهرا با توجه به کاهش تعداد این گربه ها ، در سطح شهر این گربه ها دیده نمی شوند و مکان مخصوصی برای نگهداری و تکثیر این نسل گربه ها به اسم خونه وان کیدیسی وجود داره و برای رفتن به اونجا باید با مینی بوس های یونیورسیتی بریم... 

ایستگاه اتوبوس رو براحتی پیدا کردیم و مینی بوس تا تکمیل شدن مسافراش صبر کرد و براه افتاداز اسم مقصدش و همچنین رینج سنی مسافراش معلوم بود که مقصد دانشگاه شهر وان هست ، جوانهای دانشجوی دختر و پسر که سرشار از انرژی بودند مینی بوس رو به  سرویس دانشگاه تبدیل کرده بودند و با اندکی کنجکاوی و زیر چشمی ما رو کنترل میکردند، مسیر رسیدن به مقصد طولانی به نظر میرسید و با توجه به کوچک بودن وان ، یک کم برامون عجیب بود ولی با پرس و جو از مسافرین به ادامه مسیر مطمئن شدیم .... 

با کمک مسافرین در ایستگاه مربوطه پیاده شدیم ، منطقه کاملا در حومه وان واقع شده بود و هوای آفتابی و آسمون آبی وان با پیش بینی ما فرق داشت... با رهگیری تابلوهای راهنما در مسیر درست خونه وان کیدیسی قرار گرفتیم ... مسیر نسبتا طولانی رو باید بصورت پیاده میرفتیم ...   

 

خونه گربه ها واقعا شبیه خونه بود ، نه خبری از بلیط فروشی بود و نه نگهبانی جلوی درب! اولش حالمون خیلی گرفته شد چون اینهمه راه رو اومده بودیم هیچ و پوچ !! ... از لای نرده و در داخل خونه رو ورانداز کردیم ولی کسی اون دور و بر نبود ...یه دفعه ای یه سیمی از لای در به بیرون اومده بود و با اون سیم میشد از بیرون درب رو باز کرد ... خلاصه با احتیاط داخل رفتیم و وجود دوربین های مداربسته هم توجه ما رو به خودش جلب کرد ... ولی چاره ای نبود و واقعا حیف بود که اینهمه راه رو بیای و گربه های زیبای وان رو از نزدیک نبینی !!  

 

 

در سمت چپ خونه محوطه ای که سرپوشیده بود و با فنس(توری) محصور شده بود گربه های نر رو نگهداری میکردند و گربه ها با دیدن ما بجای اینکه بترسند و فرار کنند همه به سمت توری هجوم آوردندو به به استقبال ما اومدند!!  

 ما هم از دیدن این استقبال هیجان زده شدیم ، گربه ها که با هیجان زیادی از توریها بالا میرفتند و بعضی ها دستشون رو از لابلای فنس بیرون میاوردند و با ما دست می دادند!! حیف ... کاشکی میتونستیم بغلشون کنیم و نازشون بدیم ... تمیز و پشمالو و از همه مهمتر اجتماعی ... 

   

 

 

 

 

 

 

 

 

در  سمت دیگه ساختمون ، محوطه گربه های ماده بود که در مقایسه با نرها شیطون تر و بازیگوش تر بودند ، خوشبختانه دو نفر دیگه هم برای دیدن گربه ها وارد ساختمون شدند و خیال ما از ورود غیر مجاز راحت شد و ازشون خواستیم چند تا عکس از ما با گربه  زدید ساختمون باخلهای دوست داشتنی وان بگیرند...نیم ساعتی رو به بازیگوشی با گربه ها سپری کردیم و البته از دیدن داخل ساختمون که نمی دونستیم چی هست صرف نظر کردیم ...  

  

 

 

 

 

در بیرون ساختمون خونه گربه ها همون دو بازدید کننده از ما دعوت کردند که تا یه جایی ما رو با ماشینشون برسونند و ما هم بدون درنگ قبول کردیم ... ولی بنده خداها یک کلمه انگلیسی نمی دونستند و ما هم با دایره لغت کمتر از 10 و با زبان ادا و اشاره اندکی باهاشون ارتباط برقرار کردیم و در یکی از ایستگاهها ی مینی بوس ما رو پیاده کردند .... 

هنوز زمان زیادی برای بازدید از شهر وان داشتیم و به سمت مرکز شهر عازم شدیم ....

 

 

 

ادامه دارد...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

ورود به خاک ترکیه - شهر وان

جمعه 7 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 06:49 ب.ظ

Van-Turkey

ورود به خاک ترکیه:

پس از گذر از گمرک و انجام امور اداری مرزی در حالیکه هوا آفتابی بود ولی به ناگهان بارش رگبار پراکنده بارون آغاز شد و در جلوی درب ساختمان گمرک  مینی بوسها آماده و منتظر رسیدن مسافرها بودند ما هم بدون معطلی برای اینکه خیس نشیم پریدیم داخل مینی بوس و دیگه فرصتی نشد یه نگاه دقیقی به مرز ایران و ترکیه از آنسوی مرز داشته باشیم ، و در کمترین زمان ممکن مینی بوس پر شد و براه افتاد ...


همون اول هم مسافرین کرایه ها رو جمع کردند و به راننده دادند نفری 20 لیر ترک بود . با توجه به سرمای احتمالی هوا ما از لحاظ لباس و پوشش مجهز بودیم و آماده رویایی با هرگونه هوای سردی بودیم، ولی خوشبختانه هوا خوب بود در طول مسیر برف در کنار جاده نشسته بود و این برف پاییزی نشون از سردتر بودن این منطقه داشت جاده نسبتا عریض و دارای آسفالت  مناسبی بود تردد اتومبیل ها در مسیر کم بود و مسیر خلوت تر از انتظار بود، یکی از دلایل تردد کم ماشین در جاده شاید قیمت زیاد بنزین باشه چون کشور ترکیه فاقد منابع نفتی هست و بنزینش واراداتی و بسیار گرون هست.




فاصله تقریبی مرز تا شهر وان حدود یک ساعت بود و در نزدیکی شهر وان  از کنار دریاچه زیبایی گذر کردیم که البته دریاچه کوچکی بود که در نزدیکی دریاچه اصلی وان قرار داشت.




وقتی به وان رسیدیم من که با جی پی اس موبایل مسیر حرکت مینی بوس در داخل شهر رو رصد میکردم  خیابانهای عبوری بسیار کوچک و با سرپایینی و سربالایی متعدد همراه بود و با توجه به ابعاد خیابان در نقشه گوگل ، گواهی بر کوچک بودن شهر وان داشت اتمسفر و فضاهای که از پنجره مینی بوس میدیدیم، شهری بزرگ و مرکز یک استان رو تداعی نمیکرد  مینی بوس در یکی از خیابانهای منتهی به مرکز شهر توقف کرد وقتی همه مسافرین پیاده شدند متوجه شدیم آخر خط هست!


قدم زنان به سمت مرکز شهر رفتیم با توجه به اختلاف یک ساعت و نیمه ساعت ترکیه با ساعت ایران، بسیار به موقع به وان رسیده بودیم بهترین کار قبل از پیدا کردن میزبان ، خوردن ناهار بود خوشبختانه در میدان اصلی شهر رستوران ، دنور کباب ، رستوران ترکی با قیمت های مناسب به وفور یافت میشد ولی ما برای احتیاط برای اولین روز ناهار همراه داشتیم و فقط با خرید یه نوشیدنی و یه نون باگت ( یا همون اگ مگ ) و با استقرار در پارک اون نزدیکیه ها ناهار خوردیم و پس اندکی استراحت به دوست کوچ سرفینگی که از ایران هماهنگ کرده بودیم ارتباط برقرار کردیم .




میزبان ما در این سفر نجیب بود که دامپزشک 50 ساله ای بود که در شهرداری وان مشغول بکار بود در مکاتبات قبلی فقط شماره تلفن نجیب رو داشیم و در ایران با ارسال چند پیامک با هم ارتباط برقرار کرده بودیم و اون تاکید کرده بود پس از رسیدن به وان باهاش تماس بگیریم و به همین دلیل  آدرسی ازش نداشتیم.

برای مشخص شدن وضعیت اسکان و قبل از دیر شدن ، پیدا کردن نجیب اولویت اول ما بود سعی کردم سیم کارت ترک سلی رو که چندین ماه گذشته در استانبول  خریده بودم رو فعال کنم ولی متاسفانه فعال نشد! و با سیم کارت ایرانی بهش زنگ زدم نجیب به سختی انگلیسی صحبت میکرد و این مکالمه پشت تلفن رو یک کم مشکل میکرد و برای دیدنش مدام اشاره به نام مکانی داشت که  تلفظش برام مبهم بود و من درست متوجه نمی شدم که چی میگه چندین بار از ش پرسیدم ولی با تکرار اون اسم هم چیزی دستگیرم نشد ، با یه واژه تقریبی ! به سمت خیابان اصلی راه افتادیم به امید اینکه تابلو و یا محلی مشابه با اون واژه رو پیدا کنیم ولی متاسفانه واژه ای که من شنیده بودم و آدرس رو میپرسیدم برای کسی آشنا نبود یا بعیارتی من بدرستی تلفظ نمیکردم  حدود 45 دقیقه ای در خیابان بالا و پایین رفتیم ولی فایده نداشت ... دوباره به نجیب زنگ زدم نمی دونستیم کجا هستیم بنابراین از یکی از رهگذران خواهش کردم که با نجیب صحبت بکنه و موقعیت فعلی ما رو بهش توضیح بده  بعد از صحبت با نجیب ، رهگذر خوش برخورد با زبون اشاره  به ما گفت همینجا منتظر بمونید میاد...


در این جور مواقع من همیشه متهم به کم کاری میشم و خانم بنده هم پیکان انتقادات رو به سمت من نشونه میگیره البته مشابه این تجربه رو در دبی و وقتی که میخواستیم ادی ،میزبان لبنانی، رو ملاقات کنیم داشتیم و من با خونسردی این لحظات بحران خیز رو پشت سر گذاشتم !!

خلاصه پس از 10 دقیقه انتظار در گوشه ای از پیاده روی پرتردد یکی از خیابانهای اصلی وان ، نجیب با چهره ای خنده رو سر رسید او با وجود کوله پشتی ها براحتی ما رو از دور شناسایی کرده بود ...


پس از سلام و احوالپرسی اولیه ، نجیب بسیار مشتاق به صحبت با زبان فارسی بود و نسبتا خوب فارسی صحبت میکرد و من برای اینکه راحتتر باشه سعی میکردم به انگلیسی باهاش ارتباط برقرار کنم ولی ظاهرا تسلط نجیب به زبان فارسی بیش از زبان انگلیسی بود!

نجیب از ما برای خوردن ناهار در یه رستوران دعوت کرد ولی ما بهش توضیح دادیم که با توجه  اختلاف ساعت 1.5 ساعته زودتر ناهارمون رو خوردیم ولی با توجه به اینکه او ناهار نخورده بود به اتفاق به رستوران رفتیم نجیب ناهارش رو سفارش داد و ما هم چای در استکان های کوچیک با نعلبکی سنتی رو نوش جان کردیم که خداییش خیلی چسبید...


نجیب خونگرم و مهربون به نظر میرسید و شباهت های فرهنگی زیادی رو میشد لمس کرد ، در حین غذا خوردن نجیب از خودش و علاقه وافرش به ایران گفت و این علاقه زیادش به ایران، باعث شده بود چند بار به ایران سفر بکنه و خاطرات خوبی از ایران داشت  ناصر یکی از میزبانهای کوچ سرفینگی در ایران ، بطور اتفاقی از دوستان مشترک و غیرمستقیم من بود ! کلی از ناصر و خانواده اش خاطره و حرف برای گفتن داشت !

بعد از صرف غذا و چای در رستوران به اتفاق به سمت خونه نجیب رفتیم تا از دست کوله پشتی های سنگین نجات پیدا کنیم نجیب توضییح داد که بعنوان کارشناس و دکتر دامپزشکی در شهرداری وان کار میکنه و با توجه به شرایط کاریش از آزادی نسبی در حاضر شدن در محل کارش برخورداره و فاصله خونه تا محل کارش هم بسیار نزدیک بود ...

در گذر از خیابان اصلی ، نجیب به یک شیرینی فروشی اشاره کرد و گفت "سیبت سرای"  اینجا ست!! درست جلوی چشممون  همون واژه ای که من نمی تونستم بفهمم در واقع یه قنادی مشهور در وان بود که بطور تخصصی سیبیت یا یه جور شیرینی که تا اندازه زیادی شبیه بامیه خودمون هست رو میفروشه و جالب تر اینکه ما از همون مغازه 2 تا سیبیت هم خریده بودیم بدون اینکه بدونیم محل قرار ما همون سیبت سرای هست!!!


بعد از حدود 5 دقیقه پیاده روی به خونه آپارتمانی نجیب رسیدیم  و نجیب گفتش که چند سال هست که به تنهایی زندگی میکنه و در تعطیلات آخر هفته پسر و دخترش بهش ملحق میشند البته ما سعی کردیم که در این زمینه کنجکاوی نکنیم ولی خودش توضیح داد که چون با خانمش تفاهم نداشت از هم جدا شدند و بچه ها پیش مامانشون هستند ولی خوشبختانه امشب میره دنبالشون و شام اینجا هستند...


پیشنهاد داد که ما یه استراحتی بکنیم تا بره دنبال بچه ها ، بعد با هم و به اتفاق بریم بیرون ، اتاق سالنش رو در اختیار ما قرار داد و این برای ما هم پیشنهاد خوبی بود چون بعداز یه شبی که در اتوبوس گذرونده بودیم و قطعا استراحت میتونست بهترین گزینه باشه و با توجه به اینکه اینترنت وایرلس هم داشت اولین کار ارتباط با بردیا بود که  با کمک وایبر براحتی و بدون هزینه این ارتباط میسر شد !بردیا که مهمون خاله و مادرجونش بود با فرستادن چند عکس از خودش ، خیال ما رو راحت کرد و ما هم با فرستادن یکی دو عکس اونها رو خوشحال کردیم!( فناوری واقعا اینجورجا ها خیلی خیلی مفید و کاربردی هست!)



دختر نجیب ، " بریزا " 14-15 ساله به نظر میرسید و تا اندازه ای میتونست انگلیسی صحبت کنه و با خانمم و من ارتباط برقرار کرد ولی پسر 10-11 ساله که اسمش "بدر خان " از لحظه ورود فقط با گجت های مثل موبایل و تبلت و کامپیوتر مشغول بود و فقط یه لحظه کوتاه و برای پاسخگویی به پدرش چشم از تکنولوژی بر میداشت...





هوا داشت کم کم تاریک میشد و با تاریکی هوا بر سرمای اون هم افزوده میشد ، تصمیم گرفتیم که گشت و گذار در وان رو به فردا موکول کنیم !

نجیب شیفته زبان و فرهنگ فارسی بود و  آموزش زبان فارسی و خط فارسی یکی از دلمشغولگی هاش بود کتاب خط فارسی و زبان فارسی رو آورد و برامون یک کم فارسی خوند ولی معتقد بودن نوشتن واژه های فارسی براش بسیار سخت هست ..

نجیب در دوران کودکی در روستایی در نزدیکی مرز ترکیه و ایران زندگی میکردند و نجیب هم مثل اکثریت مردم وان کرد بود و این نزدیکی به ایران و حتی گاها رفت و آمد با اقوامی که آنسوی مرز یعنی در ایران زندگی میکردند هم باعث شده بود که به ایران و فرهنگ ایرانی بیشتر علاقه مند بشه و حتی میگفت در زمان کودکی برنامه های تلویزیون ایران رو به ترکیه ترجیح میداد...



پیش زمینه فکری من قبل از دیدار با نجیب نسبت به دولتمردان کنونی ترک مثبت بود و همیشه فکر میکردم ترکیه و مردمش از آزادی سیاسی و اجتماعی خوبی برخوردار هستند ولی گپ و گفت با نجیب و شنیدن صحبت های یک کرد ساکن ترکیه من رو با حقایق جدیدی آشنا کرد ...

تا چند سال گذشته ، ظاهرا دولت ترکیه به شدت کردها رو سرکوب میکرد تا جاییکه صحبت کردن در اماکن عمومی به زبان کردی یک جرم محسوب میشد !! تا جائیکه  از استفاده از زبان کردی در مدارس و حتی آموزش زبان کردی برای نسلهای بعدی ممانعت میکردند ...  برای جلوگیری از اشاعه فرهنگ کردی، دولت مرکزی ترکیه ، محدودیت های زیادی رو برای اقلیت کرد ترکیه قائل شده بودند مثلا کوهنوردی یه اقدام مجرمانه تلقی میشد و علیرغم اعتراضات مدنی کردها ، با پاسخ سخت دولت روبرو میشدند که البته شدت این سرکوب تا اندازه زیادی در سالهای اخیر کمتر شده ولی بازهم برای کردها رضایت بخش نبوده و تبعیضاتی را که نسبت به کردها در قیاس با اکثریت ترک اعمال میشده همیشه باعث اعتراض کردها بوده.

دامنه صحبت های ما بسیار وسیع و گاها با تعمق  در ابعاد جدیدی در مورد موضوعات سیاسی مذهبی و فرهنگی دنبال شد ، نجیب قطعاتی از گروه ایرانی رستاک رو  که به زبان کردی و فارسی اجرا میکردند برای ما پخش کرد و با توجه به سرعت شگفت انگیز اینترنت با کمک یو تیوب گزیده ای از ترانه های محبوب خواننده های ایرانی رو براش سرچ کردم  ...


صحبت با نجیب لذت بخش بود ، چون اطلاعات جدیدی از یه زاویه دیگه در اختیار ما قرار میداد ، ولی باید برای شام هم یه فکری میکردیم به اتفاق به آشپزخونه رفتیم و برای آماده کردن شام دست بکارشدیم البته بنده در قسمت مدیریت شام نقش داشتم و کارهای اجرایی زیادی از من ساخته نبود و البته تصویر برداری و ثبت خاطره از جمله وظایف من بود...

شامی که آماده شد ظاهرا اسم خاصی نداشت و ابداع خود نجیب بود ولی ترکیبی از گوشت چرخ کرده سرخ شده، سیب زمینی و بادمجان سرخ شده و گوجه بود که با نون سرو شد من که خیلی گشنه بودم و خیلی بهم چسبید کلا ذائقه ترک ها به ما بسیار نزدیک هست و این باعث میشه که  براحتی از غذاهای ترک لذت ببریم ...






من هم تجربه غذایی را که در سفرهامون تجربه کرده بود برای نجیب و بچه ها تعریف کردم  و نوشیدنی رو که نجیب به افتخار من آورده بود رو به اتفاق تست کردیم کلا صرف نظر از محتویات شام و کیفیت  عالی اون، این جور تجربه ها برای من خیلی خیلی لذت بخشه و اگه فرصت بشه در فرصت های میزبانی کوچ سرفینگی هم در صورت فراهم بودن شرایط، تجربه آشپزی مشترک فرصت خوبی برای تبادلات فرهنگی رو برامون فراهم میکنه و میشه از نزدیک استایل و روش زندگی کشورهای مختلف رو لمس کرد ...

پس از صرف شام و گپ و کفت ما که تا نیمه شب ادامه یافت ، نجیب بچه ها رو به پیش مادرشون برگردوند و ما هم در اتاقی که به ما اختصاص داده بود به خواب رفتیم ....


ادامه دارد

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

سفری کوتاه در پاییز به وان ترکیه - حوادث شروع سفر در ایران

پنج‌شنبه 26 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 12:32 ق.ظ

آغاز سفر و حواشی اولیه:

ما هم طبق برنامه ولی با اندکی استرس سفرمون رو شروع کردیم و وقتی خواستیم عازم بشیم علیرغم اینکه بلیط شب رو ارومیه را خریداری کرده بودیم فروشنده مسئول تعاونی با خونسردی گفت که اتوبوس خراب شده و بیاید پولتون رو پس بگیرید !!


نمی دونم ، جالبه !!! که در تعدادی زیادی از سفرهامون اولین استرس رو همیشه در شروع سفر تجربه میکنیم که ظاهرا جز جدایی ناپذیر مسافرت های ما شده که البته تا اینجای کار همیشه به خیر گذشته !


من که با برنامه ریزی دقیق فکر همه جاش رو کرده بودم فکر نمیکردم در شروع سفر و در ایران به چنین بن بستی بخوریم!! اولش عصبی شدم ولی بعد به خودم مسلط شدم و رفتم به تعاونی های دیگه سرزدم  که شاید بلیط گیرمون بیاد که متاسفانه با توجه به پیش رو بودن تعطیلات بلیطی موجود نبود!! دیگه داشتیم دست از پا دراز تر به خونه برمیگشتیم و موقعیکه میخواستیم پول بلیط رو پس بگیریم تلفن فروشنده بلیط زنگ خورد و مثل فیلم های هندی ! یه اتوبوس کمکی از یه تعاونی دیگه جور شد و با  یکساعتی تاخیر عازم ارومیه شدیم در طول مسیر با توجه به خستگی کاری روزانه کلا در خواب بودیم فقط یه حرکت ناشیانه راننده اتوبوس (یا شاید هم راننده روبرویی )که نزدیک بود ما رو روانه بهشت زهرا بکنه ! ما رو از خواب بیدار کرد،  حادثه به خیری گذشت ولی راننده تا نیم دیگه ادامه راه، به آسمان و زمین بد و بیراه میگفت و ...


خلاصه با فراز و نشیب زیاد ساعت 7 صبح وارد ترمینال ارومیه شدیم ، اولین کار پس از تحویل گرفتن کوله پشتی ها تهیه بلیط بود با عجله به دو شرکت مورد نظر که از قبل هماهنگ کرده بودیم رفتیم و برخلاف انتظار فروشنده بلیط گفت که برای وان سرویس نداریم!! من که تعجب کرده بودم توضیح دادم که چند بار تلفنی تماس گرفتم و هماهنگ کردم ولی متصدی گفت شما درست میگید ولی یه هفته هست که مرز سرو رو بر روی اتوبوس هایی که از ایران میایند بسته اند و علتش هم حمل قاچاق بار و کالا هست و شخصی که در دفتر فروش بلیط نشسته بود ظاهرا راننده یکی از این اتوبوس ها بود و میگفت بعضی وقتها 10 ساعت لب مرز منتظر میشدند ولی اجازه تردد داده نمیشه!! و میگفت البته موقتی است و احتمالا مسائل سیاسی پشت این قضیه هست و ممکنه تا چند روز دیگه بر طرف بشه ولی خوب ما که فرصت نداشتیم واین همه راه رو تا اینجا اومده بودیم باید یه فکر چاره ای می اندیشیدیم ولی قبل از هر اقدامی یه چای داغ در هوای خنک صبحگاهی واقعا چسبید ...



اولش تصمیم داشتیم از مرز سرو بریم  ماشین های سواری با 20 الی 30 هزارتومان ما رو به مرز سرو میبردند ، ولی با اندکی پرس جو متوجه شدیم که با توجه به کوهستانی بودن این مسیر و اینکه راننده های ترک معمولا دیر شروع بکار میکنند بهتره وقت رو از دست ندیم و عازم خوی بشیم ....از چند تا سواری کرایه تا مرز رازی رو پرسیدیم که حدود 100 تا 150 هزار تومان قیمت پیشنهاد دادند بنابراین با توجه به اینکه وقت داشتیم تصمیم گرفتیم تا با اتوبوس عازم خوی شویم و با پرداخت فقط نفری 4000 تومان با تعاونی میهن نور به سمت خوی رفتیم با این تصمیم تونستیم مقدار زیادی از هزینه کاهش بدیم .


برنامه های ما تا اندازه  زیادی دچار تغییر شده بود و بدلیل اینکه رفتن با اتوبوس در برنامه ما بود خیلی در مورد عبور از مرز رازی تحقیق نکرده بودیم ولی چاره ای نبود و گزینه عبور از مرز رازی رو انتخاب کردیم که منطقی بود و خوشبختانه بسیار خوب از آب درآومد...


در مسیر درختهای سیب با برگهای زرد رنگش منظره بسیار زیبایی رو در جلوی دیدگان ما ترسیم کرده بودند و بارش اندکی بارون ، در جاده  کوهستانی ، جلوه زیباتری رو به ترسیم کرده بود و با عبور از گردنده قوشچی ساعت 11 به ترمینال خوی رسیدیم.

در ابتدای ورودی ترمینال از یه راننده تاکسی کرایه تا مرز رو پرسیدیم که گفت میشه 35 هزار تومان ، که کمی گرون به نظر میرسید ما بهش 25 هزار تومان پیشنهاد دادیم قبول نکرد غرلند کنان  نپذیرفت و بقولی گاز رو گرفت و رفت!!



ترمینال مسافربری خوی

ما که توقف کوتاهی برای شستشوی دست و صورت در ترمینال داشتیم هنگام برگشت  اون راننده  غرغرو ما رو دید و گفت بیاید من شما رو با 25 تومن میبرم ما هم قبول کردیم غافل از اینکه این راننده خارج از نوبت تاکسی های دیگه ما رو شکار زده بودوقتی سایر راننده تاکسی های ترمینال این حرکت اون رو متوجه شدند به سمت ما اومدند و ابتدا درگیری لفظی بین اون و سایر راننده پیش اومد و راننده ای که نوبتش بود به ما گفت "نوبت من هست شما تشریف بیارید با من بیاد " برای ما که فرقی نمیکرد گفتیم نوبت هرکی هست باشه اکی ولی ما 25 کرایه رو فیکس کردیم !!در همین حین بود که بطور ناگهانی دو تا راننده  بصورت فیزیکی  با هم درگیر شدند و صحنه زشت و ناراحت کننده ای رو پیش آوردند و ما مونده بودیم که چیکار کنیم که راننده ای که نوبتش بود یه دفعه ای گفت من از شما 20 میگیرم و میبرمتون این کار همیشگی این آدم متقلب هست !!و راننده های دیگه هم تائید کردند... راننده دوباره گفت اصلا بیاید من ازشما کرایه نمیگیرم و رایگان میبرمتون !!!


خلاصه سوار تاکسی زرد رنگ پژو ش شدیم( همونی که نوبتش بود) و از این مخمصه در رفتیم ....


فاصله خوی تا مرز رازی حدود 65 کیلومتر بود که با گذر از کنار مزارع گندم به سمت مرز رازی رفتیم، و جاده در کنار رودخانه قطور قرار داشت در جاهایی هم   بعلت طغیان رودخونه  جاده چاله چوله بود قابل ذکره این رودخونه دارای بستر عریض ولی کم آبی بود و در حاشیه جاده جاهای بسیار بکری برای گذروندن ساعاتی خوش در طبیعت وجود داشت که قطعا در روزهای تعطیلات مملو از جمعیت شهرنشین می شد. در بین راه سازه بسیار بزرگی توجه ما رو به خودش جلب کرد ،بلی اون پل قطور بود که برای گذر قطار راه آهن ایران و ترکیه ساخته شده بود و به گفته راننده تاکسی قدمتش به زمان رضا شاه بر میگشت!! واقعا این اثر هنری ( البته در زمان خودش و شاید هم حالا! )توجه هر رهگذری رو به خودش جلب میکرد.




جاده ای پر پیچ و خم در دل کوه
حدود ساعت 1 بعداز ظهر به مرز رازی رسیدیم ما هم همون کرایه 25000 تومان رو به راننده دادیم و ازش خداحافظی کردیم ......

در جلوی محوطه ورودی به گمرگ و مرز رازی ، محوطه نسبتا وسیعی بعنوان پارکینگ در نظر گرفته شده بود و برای مسافرینی که قصد دارند با وسیله شخصی خودشون تا لب مرز بیاند و بعدش بدون ماشین شخصی از مرز عبور کنند ، وجود این محوطه پارکینگ میتونه بسیار مفید و کارگشا هست...
پارکینگ مرز رازی

ساختمان اداری مرز از چندین کیوسک حقیر تشکیل شده بود و تعدادی از ماشین های ایرانی با کاپوتاژ کردن و نصب پلاک های بین المللی قصد عبور از مرز رو داشتند باجه پرداخت عوارض نسبتا شلوغ و بی نظم بود پس از پرداخت عوارض خروج از کشور به مبلغ 15000 تومان و مبلغ 2000 عوارض شهرداری قطور با ممهور نمودن پاسپورت ها به گمرک ترک وارد شدیم و بدون کوچکترین معطلی وارد خاک کشور ترکیه شدیم...
ساختمان اداری گمرک مرزی رازی در سمت ایرانی

ادامه دارد ....

در ادامه  ورود به خاک ترکیه ، ملاقات با اولین میزبان کوچ سرفینگ CS    ......رو خواهیم داشت

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1       2       3       4       5       ...       14    >>