X
تبلیغات
صدر

فلاش بک -- اولین سفر به هلند و فرانسه

سه‌شنبه 16 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 10:43 ب.ظ

خلاصه بعد از یک سال و نیم مسافرتهای هفتگی و شبانه ، اندکی وقتم آزادتر شد و تصمیم گرفتم با نگاهی به آلبوم خاطرات گذشته، گزیده هایی از سفر اولمون به هلند ،فرانسه رو بنویسم سفری که علیرغم کم تجربه بودن ، خاطرات شیرین و فراموش نشدنی رو برامون به یادگار گذاشت البته برخلاف سفر دوم که دغدغه نبودن بردیا در همه لحظات سفر همراه ما بود این سفر 15 روزه با آرامش بیشتری توام بود چون بردیا هنوز بدنیا نیومده بود  و از سوی دیگر حضور مستمر سعید و خانواده محترمش که میزبان سفر ما بودند ، باعث شده بود که دومین تجربه سفر خارجی ما (سفر اول مربوط به سفر دبی بود) با برنامه ریزی و هماهنگی اونها ترسیم شده و ما از کمک و تجربه زندگی اونها در اروپا بهره ببریم ...


  اولین ویزای شینگن  ما، از طریق سفارت هلند اخذ شد( ویزای شینگن دوم از طریق سفارت آلمان بود) و پرواز به فرودگاه اسکیپول  (Schiplol Airport) آمستردام آغاز گر این سفر  بود پرواز ما با ایرلاین ایران ایر و در نیمه های شب بود و هواپیمای ما ساعت 9 صبح در خاک هلند به آرامی فرود اومد ، آمستردام از بالا سبز و مثل شمال ایران بود و حس سرخوشی عجیبی وجودمون رو فرا گرفته بود چون گرفتن ویزای شینگن  و همچنین  سفر به هلند برامون در اون زمان بیشتر شبیه یه رویا بود  و فکرش رو نمیکردیم که چند سال بعد مجدد به اروپا سفر خواهیم کرد!


سعید و خانواده اش با دسته گل رز بسیار خوشگلی به استقبال ما اومدند و تجدید دیدار بعد از دو دهه بسیار جالب و دیدنی بود و حرف برای گفتن  زیاد و تمام نشدنی بود.به پیشنهاد پروانه  و با توجه به اینکه شهر محل سکونتش چند ساعتی باآمستردام فاصله داشت اولین گشت شهری رو در اولین روز ورودمون به آمستردام تجربه کردیم با دیدن جذابیت های شهری آمستردام  اثری از خستگی در وجود ما دیده نمیشد ...

 یکی از معضلات شهری آمستردام هم مثل اکثر شهرهای بزرگ دیگر دنیا ،  کمبود فضای پارکینگ ماشین بود و علیرغم اینکه به چندین پارکینگ عمومی سر زدیم همه پر بودند و پس از نیم ساعتی سرگردانی یه پارکینگ عمومی پیدا کردیم و با دقایقی پیاده روی به میدان دام (Dam Square) رسیدیم ... 

این میدان یکی از قدیمی ترین میادین آمستردام است و تعداد زیادی ساختمان قدیمی و تاریخی و یکی از کاخ های سلطنتی هم در اطراف این میدون بود در سمت دیگر میدان موزه مادام تسو وجود داشت که چون به گفته سعید در اون زمان عکاسی در موزه مجاز نبود و ما هم بر این اساس از دیدن موزه صرف نظر کردیم( البته بعدا ها فهمیدیم که اینطوری نیست و عکاسی مشکلی نداره و یا شاید قوانین اونها منعطف تر شده بود )

متکدیان هنرمند هم در گوشه گوشه میدون با البسه های مختلف مشغول ژست گرفتن برای عکاسی بودن که ما هم با ونگوگ نقاش معروف هلندی چند عکس به یادگار گرفتیم ...

در وسط میدون،  زمین فوتبال شنی (ساحلی)  را ایجاد کرده بودند که بچه های کوچک در اون مشغول بازی فوتبال بودند و پرچمهای کشورهای مختلف دور این زمین بود و جالب اینکه پرچم ایران هم یکی از پرجمهای افراشته دورزمین بود ...



در آنسوی میدان هم کالسکه اسبی برای جابجایی توریست ها وجود داشت که مشتری های خاص خودش را داشت...

پس از نیم ساعتی گشت و گذار در میدان دام ،  در امتداد یکی از خیابانهای اطراف میدان که مختص عابرین پیاده بودند قدم زنان رفتیم، خیابان شلوغ و پرتردد بود و وجود فروشگاههای پوشاک و فروشگاههای زنجیره ای بد جور حواس خانمها را پرت کرده بود مخصوصا (بقول هلندیها) خیلی از اجناسشون کورتینگ (حراج)خورده بود و گاها با قیمتهای باورنکردنی برای فروش بود و این باعث شد در اولین روز سفر ، یه سری خرید توسط خانم انجام بشه تا به آرامش برسه !!


بعد از گشت و گذار تو بازار ها و اندکی خرید به پارکینگ برگشتیم و قبض 24 یورویی برای من عدد بسیار زیادی به نظر رسید تازه فهمیدم ما تو ایران چه پارکینگ های مفتی داریم و قدرش رو نمیدونیم !


با گذر از اتوبانهای زیبا و البته رایگان و بدون عوارضی ! و جاده های سرسبز پس از حدود دو ساعت به شهر کوچک و  فوق العاده زیبای هلووتس لاوس در جنوب هلند رسیدیم پذیرایی گرم و ایرانی پروانه و سعید نگذاشت  دوری یک روزه از ایران رو حس کنیم!

برنامه این سفر اقامت یک هفته ای در هلند و دیدن جاهای دیدنی اون بود و سپس رفتن به فرانسه و قرار بود یه هفته ای هم در فرانسه و از پاریس بازدید کنیم و در برگشت توقفی یک روزه  در یکی از شهرهای بلژیک داشته باشیم ...

 در یکی از روزها به اتفاق سعید به یکی از گلخونه های نزدیکی شهرشون رفتیم و یه مقداری بذر گل و پیاز گل لاله خریداری کردیم...









از شانس خوب ما  اون ایام مصادف  با جشن سالانه کنسرتهای موزیک خیابانی بود که گروههای مختلفی از کشورهای دیگه اجراهای خیابانی داشتند و در مرکز خرید هله وتوس لاوس برنامه های متنوعی رو اجرا میکردند و برای ما تازگی داشت ...


چند باری هم دوچرخه سعید رو برداشتم و در مسیرهای مختلف شهر رکاب زدم ،کیفیت بسیار خوب مسیرهای دوچرخه سواری وافعا هیجان انگیز بود و در همه جای کشور هلند مسیرهای اختصاصی دوچرخه وجود داره و حتی این مسیرها در جاده های بین شهری هم هست و قوانین دوچرخه سواری و علائم خاص اون هم در این مسیرها مشهود بود...


چند نکته از  زندگی مردم در هلند :


از مواردی که سعید تعریف میکرد نظم و انضباط شهری بود و به هیچ وجه ماشین ها در محلات در خارج از مکانهای مشخص شده حق پارک نداشتند ،یا باید در پارکینگ خونه پارک میکردند و یا در جای مخصوص پارک خودرو و پارک کردن در کوچه و خیابان ممنوع بود و وجود جایگاههای خاص زباله و ساعات  تخلیه دقیق اون ، باعث شده بود هیچ آشغال و زباله ای رو در گوشه خیابان دیده نشود و  مثلا اگه کسی مبلی تلویزیونی و یا وسایل خونه اضافه داشته باشه ، حق نداره اون رو کنار خونه یا سر خیابان ول کنه و این جریمه سنگینی داره الزاما اون را باید به محل شهرداری حمل کنه و در جای خاص خودش قرار بده ...

البته یه جایی در کلیسا هم هست کسایی که چیزهایی دارند که بدرد شون نمیخوره و البته تا اندازه ای قابل استفاده هست اون رو به اونجا میبره و در روزهای خاصی با قیمت های بسیار پایین فروخته میشه و از پولش برای کمک به نیازمندان استفاده میشه ...

از نکات دیگه اینکه مالیات استفاده از ماشین در هلنده ، بر اساس وزن و سال تولید ماشینن میتونه متفاوت باشه یعنی ماشین های کوچک تر و کم حجم تر مالیات کمتری میدهند چون وزن ماشین میتونه تا اندازه زیادی به استهلاک بیشتر آسفالت جاده ها تاثیر بذاره و دیگه اینکه ماشین های گازوئیلی مالیات بیشتری باید بپردازند که احتمالا به خاطر اثرات مخرب زیست محیطی اونها هست و فقط داشتن اون برای کسایی که خیلی خیلی از ماشین استفاده میکنند مقرون به صرفه هست چون هزینه گازوئیل کمتر از بنزین هستش ...


اینطور که متوجه شدم کشت محصولات کشاورزی با توجه به هماهنگی با مسئولین محلی تعیین میشه و با کسب مجوزی  خاص محصول مورد نیاز را کشت میکنند ، اینطور نیست که مثل ایران یه دفعه ای همه یک محصول  خاص  رو بکارند و موقع فصل برداشت با ازدیاد عرضه و ثابت بودن تقاضا، کشاورز دچار ضرر بشه ....


سبک معماری و ساخت خونه ها هم در اونجا از نظم نسبی برخوردار بود و وقتی در یک خیابان قدم می زدید تمامی خونه های اون خیابان از نمای ظاهری یکسان و معماری شبیه بهم ساخته شده بودند و ظاهرشون از یک استایل پیروی میکرد و اگر به خیابان دیگری می رفتید کلا ساختار خونه ها شبیه بهم ، تغییر می کرد و قطعا هنگام ساخت خونه باید از طرح اولیه اون خیابان پیروی میکردند حالا چطور تونستند این هماهنگی و نظم رو در شهرسازی اونجا رعایت کنند واقعا جای تعمق و تفکر داره ...


رانندگی با چراغ روشن در روز  ،  برای همه  ماشینها در هلند امری عادی  بود و با توجه به هوای ابری ، برای دقت بیشتر و کاهش خطرات همه ماشینها در روز هم موظف به روشن کردن چراغهای خود بودند( البته این روزها دی لایت در ایران هم داره کم کم عادی میشه!)












در این چند روز ما از دیدنی های شهرهای روتردام  از جمله  خانه های مکعبی  وبوس ونینگن (Cube house (باغ وحش بلای دورپ رتردام  ) ، پل اراسموس Erasmusbrug که دارای معماری بسیار زیبا ومنحصر بفردی هستو روی رودخانه ماس ساخته شده  که روتردام رو به دوقسمت شمالی و جنوبی تقسیم میکند بازدید کردیم ،  آمستردام ، دن هاگ(لاهه) و چند شهر کوچک دیگه رو هم دیدیم و با توجه به اینکه در سفر دوم به هلند جزئیات اون را براتون شرح دادیم از توضیحات تقریبا تکراری صرف نظر میکنیم...


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

گشتی در وان - قلعه تاریخی وان - خرید در مراکز خرید وان

دوشنبه 24 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 04:21 ب.ظ

پس از اندکی انتظار مینی بوس اومد و ما بدون معطلی و سوال کردن، سوار شدیم چون وان اونقدر کوچک  هست که  عمده مسیر مینی بوس ها ازمرکز شهر هست. در بین راه جلوی فروشگاه زنجیره ای کارفور از مینی بوس پیاده شدیم  و برای خرید وسایل خوراکی و نوشیدنی این فروشگها بسیار مناسب هستند چون کالاها مثل همه فروشگاههای استاندارد دنیا دارای برچسب قیمت هستند و خرید رو آسان میکنند ...

فروشگاه کارفور نسبت به فروشگاههای همنام خودش در شهرهای دیگه کوچکتر و از تنوع کالای کمتری برخوردار بود ولی نیاز ما رو برطرف میکرد ، سپس به فروشگاه زنجیره ای میگروس هم که در اون نزدیکی بود سری زدیم یکسری خوراکی و نوشیدنی خریدیم ...




هوا گرمتر شده بود و قدم زدن هم لذت بخش بود قلعه تاریخی وان که بر فراز تپه ای مرتفع قرار داشت از دور خودنمایی میکرد و در امتداد خیابان عریض و کم رفت و آمدی به سمت قلعه رفتیم در طول مسیر آپارتمانها  با رنگ بندی متنوع و با استفاده از رنگهای شاد توجه ما رو به خودش جلب کرد و نمای ظاهری ساختمانها بدون بهره گیری از سنگ مرمر و صرفا دارای نمای رنگی و متنوعی بود و در بالای بام بسیاری از آپارتمانها صفحات خورشیدی قرار داشت که برای تامین برق و انرژی داخل ساختمان از آنها استفاده میشد...






در طول مسیر به یک بیمارستان هم رسیدیم که ظاهرا در جریان زلزله چند سال پیش دچار ترک های جدی در ساختمانش شده بود و الان ظاهرا ازش بعنوان بیمارستان  استفاده نمیشد...


بر خلاف انتظار مسیر طولانی تر از آن چیزی بود که ما فکرش رو میکردیم ولی دیدن قلعه از دور باعث امیدواری بود و ما با انرژی به سمت فتح قلعه پیش میرفتیم! ...خلاصه پس از 45 دقیقه پیاده روی به نزدیکی قلعه رسیدیم در نزدیکی قلعه پارکی وجود داشت و تصمیم گرفتیم در پارک استراحتی بکنیم و خوراکی هایی رو که از کارفور خریده بودیم بخوریم...



پارک خیلی خلوت بودالبته در نزدیکی های ظهر یه روز کاری طبیعی هم هست فقط یک گروه از دخترو پسرا در گوشه ای از پارک مشغول خوش و بش بودند...







در انتهای پارک جایی که فنس محصور کننده پارک پاره شده بود ، راه باریکی به پشت قلعه وجود داشت و چند نفری رو دیدم که از اونطرف از قلعه پایین می اومدند ماهم تصمیم گرفتیم از این میان بر محلی برای بازدید از قلعه استفاده کنیم ...

مسیر صعود ناهموار و بیشتر شبیه صخره نوردی بود ولی من مصمم بودم تا یه راه مناسب برای صعود پیدا کنم خلاصه راه مناسب کشف شد و پس از مدت کوتاهی به بالای تپه و دیوارهای قلعه رسیدیم البته فقط دیوارهای قلعه باقیمانده بود و از اون بالا از یک طرف شهر وان واز سوی دیگر دریاچه زیبای آبی رنگ وان به خوبی دیده میشد.





ارزش این سختی و کوهنوردی رو داشت ! چند تا عکس یادگاری و ثبت خاطره اولین کاری بود که انجام دادیم افراد محدودی هم از مسیرهای دیگه خودشون رو اون بالا رسونده بودند ، سه تا جوون که من در حال عکاسی رصد میکردند نزدیک شدند و به ترکی یه چیزی رو اون دور دست نشونم دادند ولی من حقیقتش متوجه نشدم چی میگن ولی الکی تظاهر کردم که عجب چیز جالبی هست ! و جالب تر اینکه یکی از اونها تنها جمله انگلیسی که میدونست از من پرسید where are you from? و بعدش چندین بار با حالت سوالی پرسید آمریکا آمریکا؟؟؟ بنده خدا با اون IQ  ش !! آخه ما کجامون شیبیه آمریکاییها بود!!

بعدش که گفتم ایران ، اتفاقا بیشتر تحویل گرفتند و گفتند تبریز؟ تبریز؟ ... خلاصه از اون بچه ها خداحافظی کردیم و تا انتهای مسیر دیوارها پیش رفتیم و در انتها به بن بست رسیدیم ...پس از دقایقی لذت بردن از چشم انداز های زیبا از رفتن به آن سمت قلعه که احتمالا از ورودی دیگری بود صرف نظر کردیم و از همون راهی که اومده بودیم برگشتیم ...










بعد از پایین اومدن و گشت کوتاهی در پارک زدیم ، و به سمت رسیدن به اسکله و دریاچه وان مسیر را انتخاب کردیم ، خانم که خسته شده بود پیشنهاد داد که با ماشین به سمت اسکله بریم ، اما من هنوز توان پیاده روی داشتم ! چند دقیقه ای منتظر موندیم ولی خبری از ماشین های خطی نبود وبه ناچار پیاده در مسیر به راه افتادیم ، خیابان فرعی و خلوتی بود و بیشتر فضا حالت روستایی داشت تا مرکز استان وان ...



مسیرواقعا طولانی  بود و خانم هم لحظه به لحظه خسته تر و عصبی تر میشد من هم چون چاره ای نمی دیدم برای دوری جستن از هرگونه ترکش خانم چند قدمی جلوتر حرکت میکردم !!!... خلاصه به خیابان اصلی که به اسکله میرسید رسیدیم ولی خستگی و گرسنگی کار خودش رو کرده بود و خانم دیگه حاضر نبود بیش از این تحمل بکنه و از رفتن به کنار دریاچه صرف نظر کردیم البته دیدن دریاچه و اسکله در تابستان و در فصل گرما میتونه لذت بخش باشه و میگفتند جزیره ای توریستی هم داره که در فصل سرما خیلی از لحاظ توریستی فعال نیست  با اولین ماشین به مرکز شهر برگشتیم و خوشبختانه دونور کباب غذای لذیذ و ارزونی بود که در میدون مرکزی شهر بوفور یافت میشد یکی از غذاخوریها رو انتخاب کردیم و دونور کباب رو نوش جون کردیم ! هرچند هیچ دونر کباب نتونست جایگزین طعم و مزه دونور کبابی بشه که در یه غذا خوری ترک در برلین خورده بودیم رو بگیره ...دونر باکو و استانبول رو هم قبلا تست کرده بودیم ولی دونر برلین زیاد تر با کیفیت تر و خوشمزه تر بود ...


بعد از تجدید قوا و آرامش اعصاب ، دوباره مهربونی به جمع ما برگشت ! و من هم برای کامل تر شدن مسافرت خانم پیشنهاد دادم که بهترین کار الان،  بازدید از فروشگاههای خرید وان هست ...فروشگاههای بزرگ ترک همچون السی وایکیکی و چند فروشگاه بزرگ دیگه در وان شعبه داشتند و ما بدون وقفه  LC Wakiki    رو برای خرید انتخاب کردیم و با توجه به تجربه خرید خوب قبلی در شعبات دیگه این فروشگاه زنجیره ای در استانبول ، اینبار هم خانم موفق شد چند خرید مناسب شکار  کنه و و معمولا در این فروشگاهها یه طبقه هم برای خرید البسه بچه ها وجود داره که سوغاتی بردیا هم جور شد...با توجه به تعطیلات چند روزه ایران ، حضور هموطن های ایرانی ترک زبان مشهود بود و فروشگاههای وان رونق خودشون رو باید مدیون خریداران ایرانی باشند... فروشگاههای Rodi Mood,Van Park هم از فروشگاههای مناسب وان بود که یه سری به اونها هم زدیم .



خلاصه بعد از خرید ، از سیبیت سرای مشهور وان  شیرینی مخصوص سیبیت خریدیم و جاتون خالی خوردیم تا اندازه ای شبیه زولبیا بامیه خودمون بود (البته بامیه!) و سپس به سمت خونه نجیب رفتیم خوشبختانه  به خونه برگشته  بود و وسایلی رو که خریداری کرده بودیم در کوله پشتی جاسازی کردیم که فردا صبح که عازم ایران هستیم وقتمون برای جابجایی کوله ها تلف نشه ...



پس از اندکی استراحت و نجیب با میوه و آجیل از ما پذیرایی که این پذیرایی کاملا به سبک و سیاق ایرانی بود،سپس به پیشنهاد میزبانمون برای گشت و گذار کوتاه شبانه به سمت مرکز شهر رفتیم ... هوا تاریک شده بود و سوز سرما خودش رو از لابلای درز کاپشن نشون میداد ... سوالات زیادی در مورد سفرهای داخلی ترکیه در ذهن داشتم چون شنیده بودم خیلی از مسافرهای ایرانی برای اینکه هزینه های سفرشون کاهش پیدا کنه از طریق وان و با خطوط هوایی داخلی ترکیه میرن آنتالیا و سایر شهرهای توریستی ، ولی متاسفانه نجیب در این زمینه اطلاعات کاملی نداشت ...


بهمراه نجیب به یک کافه دنج در طبقه چهارم یکی از کوچه های فرعی خیابان اصلی وان رفتیم جاییکه فقط افراد بلد میتونستند اونجا را برای نوشیدن چای یا قهوه انتخاب کنند ، کافی شاپ دنج و جالبی بود و موسیقی غربی فضای متفاوتی رو ایجاد کرده بود و مشتریهای با کلاسش هم ، نشون از یه کافی شاپ با کلاس داشت ... گارسون منو رو آورد و ما هم قهوه ترک و کاپوچینو رو انتخاب کردیم و نجیب هم با علاقه تمام و اشتیاق وافر از سفر سال گذشته اش  به ایران و تبریز و شمال ایران حرف میزد و البته از کیفیت نه چندان خوب رستورانهای ایران هم انتقاد کرد که به نظرم میزبان یا میزباناش جاهای معمولی رو انتخاب کرده بود چون در ایران رستوران و کافی شاپ با کلاس کم هم نیست ... حدود یه ساعتی اونجا بودیم و باهم گپ زدیم و آخر سر با گرفتن چند عکس یادگاری به سمت خونه رفتیم...



موقع اومدن از ایران  راننده مینی بوسی که ما رو از مرز به وان آورده بود کارت ویزیتش رو به ما داده بود و گفت اگه زنگ بزنید ، جلوی هتل یا محل اقامتمون میاد دنبالمون ، بنابراین ازنجیب درخواست کردم که اگه ممکنه با راننده مینی بوس هماهنگ کنه و صبح بیاد دنبالمون و نجیب هم زحمت این هماهنگی رو کشید و برای ساعت 9 جلوی آپارتمانش هماهنگ کرد که بیاد دنبالمون ...

صبح  قبل از اینکه نجیب از خواب بیدار بشه، بساط صبحونه رو در آشپزخونه فراهم کردیم و بعدا او هم به ما پیوست پس از صرف صبحونه نجیب مجددا به راننده مینی بوس زنگ زد و مطمئن شد که به موقع میاد ...

با اینکه مدت زمان کوتاهی رو با میزبانمون گذرونده بودیم ولی حس خیلی خوبی نسبت بهش داشتیم و نقاط مشترک زیادی بین ما بود و نجیب هم از اینکه فرصت پیدا کرده بود فارسی صحبت کنه خوشحال بود !

به اتفاق به محل توقف مینی بوس رفتیم و نجیب با خونگرمی تمام  حتی در حمل کوله پشتی ها هم به ما کمک کرد ... پس از خداحافظی با نجیب دوست داشتنی، سوار مینی بوس شدیم ظاهرا آخرین مسافرهای مینی بوس بودیم وقبل ازما راننده از سطح شهر همه مسافرهاش رو جمع کرده بود و بدون معطلی و در ساعت 9:15 از شهر خارج شدیم ...

البته راننده مینی بوس در بین راه از مسیر اصلی خارج شد و در شهر کوچکی در بین راه توقف کرد و نیم ساعتی وقت ما و بقیه مسافرها رو تلف کرد و علتش هم برای ما مشخص نشد ! ولی خلاصه به موقع و ساعت 11:55 به مرز رسیدیم و بدون کوچکترین معطلی از مرز عبور کردیم ... Kapikoy-saray Ozalp


در موقع خروج از ترکیه بایدد به اختلاف 1.5 ساعته دو کشور دقت کرد چون گمرک و مرز شبانه روزی نیست و اگه دیر بیاید نمی تونید از مرز رد بشید ...

راستی یه نکته اینکه اگه با ماشین شخصی بخواهید وارد خاک ترکیه بشید به ازای هر لیتر بنزین داخل باک ماشینتون باید لیتری 5500 تومان عوارض بنزین پرداخت کرد و به نظر من اگه ماشین رو در خاک ایران پارک کنید و با ون های لب مرز به وان برید بسیار مقرون به صرفه تر خواهد بود

راننده های زیادی دور و بر ما بودند و اولین راننده با قیمت پیشنهادی ما قبول کرد و باهاش به سمت خوی رفتیم راننده که از کردهای منطقه بود خیلی خوش صحبت بود و کل مسیر یک نفس صحبت میکرد و حتی بطور جدی از ما دعوت کرد که به خونه اش که در روستای کوچکی ( روستای عین علیغ )در بین راه بود بریم و با خانواده و پسر کوچکش آشنا بشیم ولی خوب ما وقت زیادی نداشتیم در بین راه هم ازش خواستم که چند لحظه توقف کنه تا عکسی از پل زیبای قطور بگیرم و وقتی فهمید این عکسا را برای وبلاگمون میخواهم از من خواست که شماره تلفنش رو تو وبلاگ بنویسم هرکی برای این مسیر ماشین خواست باهاش هماهنگ میکنه و با کمترین قیمت در خدمته ....





                                 اسماعیل صالحی 09148629054 راننده آردی یشمه ای


سفر ما ظاهرا به پایان رسیده بود ولی یکی از مشکلات سفر در ایام تعطیلات فقدان بلیط برگشت بود که متاسفانه هیچ بلیط برگشت اتوبوسی برای هیچ مقصدی موجود نبود (حتی برای ارومیه یا تبریز هم بلیط نبود ) وتراکم مسافران باعث شده بود سواری های کرایه هم با چند برابر کردن قیمت ها حداکثر سود جویی را  بکنند... به ناچار با سواری ها زرد رنگ به سمت تبریز رفتیم و با چندین ساعت سرگردانی و تاخیر زیاد یه بلیط برای مقصدگیرمون و اومد و موفق شدیم فردا صبح در محل کارمون حاضر بشیم....

 از دوستان عزیزی که مطالب وبلاگ رو پیگیری میکنند واقعا عذرخواهی میکنم چون نتونستم توالی این سفر رو حفظ کنم و اتمام این مطلب بسیار طول کشید ... سفر به وان که از لحاظ طول سفر جزو کوتاهترین سفرهای ما بود متاسفانه از لحاظ نگارش بیشتر تاخیر رو داشتم و این باعث بسی شرمندگی است ... خلاصه زندگی متاهلی و بچه داری ! و کار در محیط های کاری متفاوت و اضافه شدن سفرهای هفتگی تحصیلی همه  و همه زمینه ساز این تعلل بود ... ممنون که با تمام این تفاصیل با حضور گرم شما تاثیر کاهشی در آمار بازدید کنندگان سایت بوجود نیومد که همه نشانگر محبت شما دوستان عزیز است ...

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

سال نو مبارک

جمعه 29 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 11:59 ق.ظ

فرا رسیدن سال نو را خدمت همه عزیزان تبریک عرض نموده ، آرزوی سلامتی و شادی برای همه از صمیم قلب داریم و امیدواریم امسال با تثبیت شرایط اقتصادی ، و پایدارتر شدن قدرت پول ملی شرایط بهتری برای سفر و کسب تجربه برای همه ایرانیان فراهم بشه ...




برچسب‌ها: سال نو مبارک
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

پیام بازرگانی ! .... همین امروز

چهارشنبه 1 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 01:48 ب.ظ

نوشتن این مطلب کاملا برخلاف نظم و روتین قبلی این وبلاگ هست ،  و من هنوز موفق نشدم خاطرات سفر سال گذشته به وان رو به اتمام برسونم !! و تاخیر های زیاد در بروز رسانی وبلاگ اصلا پسندیده نیست و موجب آزردگی دوستهای خوبی میشه که همیشه ما را شرمنده حضورشون میکنند


پست امروز یه جور سنت شکنی محسوب میشه و لابلای خاطرات وان میشه اون رو به یک پیام بازرگانی تشبیه کرد...دوست خوبمون فرشته خانم(کوله پشتی نارنجی) به من توصیه ای کرد " بنویسید آقا بنویسید. حتی اگه سفرنامه هم نه - چند خطی بنویسید... زیادی ساکت شده وبلاگتون."  و خوشبختانه این مطلب اولین پست مربوط به ایران هست اونهم تعلق داره به اصفهان که در واقع نصف جهانه ....


امروز صبح وقتیکه پس از یک شب خسته کننده در اتوبوس در راه رسیدن به اصفهان به دانشکده رسیدم ، در گوشه ای از فضای سبز دانشگاه با پدیده طبیعی جالبی روبرو شدم در واقع من جزء اولین نفراتی بودم که اون رو کشف کردم ...درختها و فضای سبز به شکل عجیب و باورنکردنی یخ زده بود و از آنسو تابش نور کم رمق خورشید اون رو براق تر و دیدنی تر میکرد ... قندیلهای آویزون و شبنم های روی چمن بسیار شگفت انگیز و جالب بودند قندیل های عمودی یا همون استلاکتیت از نوع یخی و استلاگمیت ستون مخروطی که در کف چمن ایجاد شده بود من رو یاد عکسهای اینترنتی انداخته بود.البته شاید برای دوستانی که در مناطق سردسیر زندگی میکنند صحنه معمولی و روتینی باشه ولی برای من تازگی داشت ...


بعد از اینکه من از زوایای مختلف از این پدیده عکس گرفتم، یه تعدادی از دانشجوها متوجه شدند و بساط عکس یادگاری هم پهن شد حیف که عکسها با موبایل هست و شاید نتونه اون زیبایی رو منعکس بکنه ...


اینهم یه گزارش تصویری داغ از یه روز سرد زمستانی (اول بهمن 1393) تقدیم به همه دوستان وبلاگی بالاخص دوستان اصفهانی مثل امین و مامانش "کوچه های اصفهان" و فرشته خانم  ...


بعضی از دوستان ممکن این سوال براشون پیش بیاد چطور وقت کردم اینجوری سریع و بموقع این مطلب رو بنویسم ، توضیح اینکه امروز دو امتحان رو باهم تنظیم کردیم و بلیط برگشت من هم ساعت 6 هست و در فاصله بعد از امتحان دوم و در یکی از کلاسهای دانشکده مستقر شدم و این مطلب را آپ کردم




























کم کم دانشجوهای دیگه این صحنه رو کشف کردند و ....
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

روز دوم - گربه های متفاوت وان VAN KEDİSİ

یکشنبه 30 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 10:50 ب.ظ

پس از استراحتی دلچسب و لذت بخش ، صبح زود از خواب بیدار شدیم و با این پیش فرض که ترک ها معمولا دیر شروع بکار میکردند با آرامی مقدمات صبحونه رو آماده کردیم ، نجیب هم خوابیده بود و ظاهرا دیرتر باید میرفت سرکار ، رفتیم تو آشپزخونه و چایی رو دم کردیم خوشبختانه نجیب هم بیدار شد و برای صبحونه خوردن به ما ملحق شد ... زمانهای آماده سازی و صرف غذا بهترین وقت برای صحبت کردن و تبادل اطلاعات هست ... نجیب از زلزله  سال پیش وان گفت و ساختمانهای تخلیه شده اطراف خونه رو از پشت پنجره آشپزخونه به ما نشون داد متاسفانه کشور ما هم تجربه های تلخی از زلزله داره و گرفتاریهاش کاملا برای ما ملموس بود.... 

 

بعد از پایان صبحونه روی یه برگ کاغذ نقشه جاهای اصلی وان رو به صورت کروکی برای ما کشید که الحق و الانصاف مکمل بسیار خوبی برای نقشه های آنلاین و آفلاین گوگل مپ بود چون ایستگاههای مینی بوس و مراکز خرید هم از نقاط برجسته نقشه دست ساز نجیب بود... فاصله خونه تا مرکز اصلی شهر زیاد نبود و با پیاده روی کمی به میدون اصلی شهر رسیدیم همون جایی که روز قبل در اطرافش سرگردون بودیم!! ولی اینبار پس از خروج از آپارتمان نجیب ، مسیر رو با دقت زیادی نشونه گذاری کردیم که موقع برگشت به خونه دچار مشکل نشیم .... 

 

علیرغم اینکه وان سیستم حمل و نقل عمومی همچون ایستگاههای اتوبوس و مترو نداره ولی بدلیل کوچک بودن شهر ، سیستم مینی بوس رانی خوب و منظمی داره و اکثر ایستگاههای اصلی مینی بوس ها در اطراف میدون اصلی که یک مسجمه ماهی نشونه اش هست مستقره ، البته ایستگاهها در کوچه های فرعی قرار داره ولی پیدا کردنش سخت نیست ... 

مقصد اصلی و اولیه ما در وان بازدید از گربه های عجیب با چشم های لنگه به لنگه وان هست ! آره تعجب نکنید این فقط شخصیت محبوب بچه ها کلاه قرمزی نیست که یه چشمش آبی هست و چشم دیگه اش سبز!! گربه های وان هم تقریبا همین ویژگی رو دارند پشمالو و چشم های آبی و زرد ... شهر وان به خاطر داشتن گربه های زیبا ٬ VAN KEDİSİ با چشم هایی دو رنگ ٬ شهرت جهانی دارد

ظاهرا با توجه به کاهش تعداد این گربه ها ، در سطح شهر این گربه ها دیده نمی شوند و مکان مخصوصی برای نگهداری و تکثیر این نسل گربه ها به اسم خونه وان کیدیسی وجود داره و برای رفتن به اونجا باید با مینی بوس های یونیورسیتی بریم... 

ایستگاه اتوبوس رو براحتی پیدا کردیم و مینی بوس تا تکمیل شدن مسافراش صبر کرد و براه افتاداز اسم مقصدش و همچنین رینج سنی مسافراش معلوم بود که مقصد دانشگاه شهر وان هست ، جوانهای دانشجوی دختر و پسر که سرشار از انرژی بودند مینی بوس رو به  سرویس دانشگاه تبدیل کرده بودند و با اندکی کنجکاوی و زیر چشمی ما رو کنترل میکردند، مسیر رسیدن به مقصد طولانی به نظر میرسید و با توجه به کوچک بودن وان ، یک کم برامون عجیب بود ولی با پرس و جو از مسافرین به ادامه مسیر مطمئن شدیم .... 

با کمک مسافرین در ایستگاه مربوطه پیاده شدیم ، منطقه کاملا در حومه وان واقع شده بود و هوای آفتابی و آسمون آبی وان با پیش بینی ما فرق داشت... با رهگیری تابلوهای راهنما در مسیر درست خونه وان کیدیسی قرار گرفتیم ... مسیر نسبتا طولانی رو باید بصورت پیاده میرفتیم ...   

 

خونه گربه ها واقعا شبیه خونه بود ، نه خبری از بلیط فروشی بود و نه نگهبانی جلوی درب! اولش حالمون خیلی گرفته شد چون اینهمه راه رو اومده بودیم هیچ و پوچ !! ... از لای نرده و در داخل خونه رو ورانداز کردیم ولی کسی اون دور و بر نبود ...یه دفعه ای یه سیمی از لای در به بیرون اومده بود و با اون سیم میشد از بیرون درب رو باز کرد ... خلاصه با احتیاط داخل رفتیم و وجود دوربین های مداربسته هم توجه ما رو به خودش جلب کرد ... ولی چاره ای نبود و واقعا حیف بود که اینهمه راه رو بیای و گربه های زیبای وان رو از نزدیک نبینی !!  

 

 

در سمت چپ خونه محوطه ای که سرپوشیده بود و با فنس(توری) محصور شده بود گربه های نر رو نگهداری میکردند و گربه ها با دیدن ما بجای اینکه بترسند و فرار کنند همه به سمت توری هجوم آوردندو به به استقبال ما اومدند!!  

 ما هم از دیدن این استقبال هیجان زده شدیم ، گربه ها که با هیجان زیادی از توریها بالا میرفتند و بعضی ها دستشون رو از لابلای فنس بیرون میاوردند و با ما دست می دادند!! حیف ... کاشکی میتونستیم بغلشون کنیم و نازشون بدیم ... تمیز و پشمالو و از همه مهمتر اجتماعی ... 

   

 

 

 

 

 

 

 

 

در  سمت دیگه ساختمون ، محوطه گربه های ماده بود که در مقایسه با نرها شیطون تر و بازیگوش تر بودند ، خوشبختانه دو نفر دیگه هم برای دیدن گربه ها وارد ساختمون شدند و خیال ما از ورود غیر مجاز راحت شد و ازشون خواستیم چند تا عکس از ما با گربه  زدید ساختمون باخلهای دوست داشتنی وان بگیرند...نیم ساعتی رو به بازیگوشی با گربه ها سپری کردیم و البته از دیدن داخل ساختمون که نمی دونستیم چی هست صرف نظر کردیم ...  

  

 

 

 

 

در بیرون ساختمون خونه گربه ها همون دو بازدید کننده از ما دعوت کردند که تا یه جایی ما رو با ماشینشون برسونند و ما هم بدون درنگ قبول کردیم ... ولی بنده خداها یک کلمه انگلیسی نمی دونستند و ما هم با دایره لغت کمتر از 10 و با زبان ادا و اشاره اندکی باهاشون ارتباط برقرار کردیم و در یکی از ایستگاهها ی مینی بوس ما رو پیاده کردند .... 

هنوز زمان زیادی برای بازدید از شهر وان داشتیم و به سمت مرکز شهر عازم شدیم ....

 

 

 

ادامه دارد...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1       2       3       4       5       ...       15    >>