X
تبلیغات
نماشا
رایتل

شب استانبول - Night of Istanbule

پنج‌شنبه 28 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 05:14 ب.ظ

مینی بوس سفیران تراول ما رو جلوی درب هتل اترنو پیاده کرد ، بردیا و مامانش برای استراحت به هتل برگشتند و من هم برای خرید نوشیدنی و تنقلات از اونها جدا شدم خیابانهای اطراف هتل، پر بود از رستورانهای مختلف که با تاریک شدن هوا ، کاسبی اونها رونق میگرفت و عابران رو برای خوردن شام دعوت میکردند ... من هم قدم زنان با نیم نگاهی به منوی رستوانها که در ورودی اونها نصب شده بود برای پیدا کردن یه سوپرمارکت یا فروشگاه مواد غذایی از این خیابان به اون خیابان میرفتم ...  

 

در همین حال جوانی از دور به سمتم نزدیک شد و گویا با چهره ایرانی ها آشنا بود و سریع فهمید من ایرانی هستم ، فارسی بلد نبود ولی زور میزد که با من فارسی حرف بزنه ! من سعی کردم وانمود کنم که نمی فهم چی میگه و باهاش چند کلمه ای انگلیسی صحبت کردم و اونهم که انگلیسی نمیفهمید با تاکید بر اینکه میدونه من ایرانی هستم و با تکرار کلمه احمدی نژاد، سعی میکرد بیشتر با من ارتباط برقرار کنه ...

گفت کجا میری کمکت کنم ! اگه چیزی میخواهی در خدمتم !! بهش گفتم نه دارم میرم نوشیدنی بخرم گفت چیزی که تو میخواهی اینورها ندارند دنبال من بیا بهت نشون میدم ... تشکر کردم و گفتم خودم میرم ... از اون اصرار و از من امتناع ...

خلاصه بد جور گیر داده بوده ، البته من تو جیبهام پول زیادی نداشتم و چیز قیمتی مثل موبایل و دوربین هم بامن نبود پاسپورت هم در هتل بود و از همه مهمتر قیافه اش هم خطرناک به نظر نمیرسید ... خلاصه به اتفاق به سمت مسیر فروشگاه رفتیم با من داخل مغازه اومد و من چند تا اگ مگ(نون باگت) و تنقلات و نوشیدنی خریدم و اون همون داخل مغازه منتظرم موند!!

وقتی اومدیم بیرون پیشنهاد داد که یه جایی این نزدیکی هست که انواع و اقسام آدمهای معلوم الحال هستند ایرانی ، روس ، ترک و هر زبانی که بخوام ...

من با اشاره ای به حلقه داخل انگشتم گفتم متاهل هستم و دنبال این چیزها هم  نیستم !! طرف ول کن معامله نبود و من رو به خوردن نوشیدنی هم دعوت کرد و میگفت دیدنش که ضرر نداره مجانی هست !!

خوشبختانه قیافه ساده و روستایی و وسوسه های اون در من اثری نداشت و تا دم در هتل دنبالم اومد و حتی داخل آسانسور هتل هم چشم و امید به برگشتن من داشت! وقتی که به اتاق رسیدم مثل یه بچه خوب قضیه رو برای خانوم تعریف کردم و آنهم بدون برو و بگرد من رو از بیرون رفتن تنهایی ممنوع الخروج کرد !! (اینهم عاقبت راستگویی) 

  

 

 


اینترنت بسیار پرسرعت هتل واقعا آدم رو به استفاده از اینترنت ترغیب میکرد یک ساعتی رو که برای استراحت در نظر گرفته بودیم وب نوردی کردم و هرچه عقده دیدن یو تیوب با سرعت فوق العاده و آپلود سریع عکس و مطلب در فیسبوک داشتم رو تو این یک ساعت خالی کردم ... واقعا دیدن تصاویر با این سرعت در یوتیوب خیلی لذت بخشه!


آماده شدن بردیا و مامانش هم طبق معمول با مجادله دونفره اونها و آرامش من سپری میشد و برای اینکه اوضاع  بین مادر و پسر بیشتر جنگی نشه از جستجو در اینترنت دست کشیدم و در پوشیدن لباس به بردیا همکاری کردم و به سرعت از اتاق هتل خارج شدیم تا در لابی منتظر مامان بردیا بمونیم... راستش کوچک بودن اتاق هم در بد شدن شرایط تاثیر داشت چون وقتی محدودیت جا باشه و یه بچه هم رو اعصاب بره مثلا بگه من این جوراب رو نمی پوشم و مثلا جوراب بن تن میخوام ! حالا بیا تو این تنگی جا لابلای چمدون و کوله جوراب بن تن رو پیدا کن !!


خلاصه به اتفاق قدم زنان به سمت میدان تکسیم و خیابان استقلال رفتیم هوا نسبتا خنک شده بود و نسیم ملایمی هم میوزید ولی خنکی هوا در آخرین روزهای زمستان آزار دهنده نبود! با توجه به طرح توسعه میدان و احداث خیابان و یا احتمالا زیرگذر ، دسترسی به میدان از چند مسیر محدود میسر بود و همین باعث شده بودن شلوغی و تراکم جمعیت زیادی در اون مسیر مشاهده بشه ... تاریکی هوا نه تنها مانعی برای گردش شبانه نبود بلکه زنده بودن و پویایی خیابان استقلال لذت قدم زدن رو بیشتر میکرد. خیابان استقلال که فقط برای عبور عابرین پیاده بود مملو از جمعیت بود و بوتیک ها و فروشگاههای دو طرف با ویترین های جذاب توجه همه بالاخص خانهما رو به خودش جلب میکرد ...  

 

 

 

 

  

 

حضور محسوس و نامحسوس پلیس هم نشان از امنیت بالای تکسیم در شب داشت به پیشنهاد بردیا تصمیم گرفتیم مسیر خیابان استقلال رو با تنها وسیله نقلیه عمومی ،همون ترانوای قدیمی قرمز رنگ طی بکنیم خوشبختانه با استفاده از کارت آکبیل که مربوط به استفاده از سیستم حمل ونقل عمومی استانبول بود سوار ترانوای قدیمی شدیم خیلی شلوغ و پر بود جمعیت  زیادی از چشم بادومی ها شرق آسیا هم اکثریت مسن بودند ترانوا رو به تسخیر خودشون در آورده بودند و ما که صندلی خالی گیرمون نیومده بود سرپا واستادیم... چند تا ایستگاه جلوتر ، نیمی از مسافرین که همون توریست های شرق آسیا بودند پیاده شدند و صندلی خالی گیرمون اومد ، صندلی ها چوبی و کلاسیک بود ... 

 

 

  

در انتهایی ترین ایستگاه پیاده شدیم روز قبل تا همین جا پیاده اومده بودیم ولی بیشتر از این نرفته بودیم تصمیم گرفتیم همین مسیر رو ادامه بدیم و از روی جی پی اس برج گالاتا خیلی دور نبود ، در ادامه راه خیابان عریض استقلال به دو خیابان کوچکتر تقسیم شد و تردد ماشینها هم در این خیابانهای کوچک در جریان بود با توجه به اینکه میدان تکسیم در ارتفاع بالاتری قرار دارد دسترسی به خیابانها و مکانهای اطراف از میدان راحت تر است و خیابانها در سراشیبی قرار دارد ولی اگه بخواهید این مسیر را یه سمت میدون بیاید سخت و سربالایی خواهد شد...

کمتر از 15 دقیقه پیاده روی به محوطه برج گالاتا رسیدیم این برج که در قسمت شمالی شاخ طلای قرار دارد یکی از برجهای قرون وسطائی است گفته میشه این برج 70 متر ارتفاع داره و در طبقه بالا یه رستوران یا کلوپ شبانه هم داره که البته ما داخل نرفتیم البته ساعتی که ما رفتیم ظاهرا بازدید از برج تعطیل بود و فقط رستورانش باز بود.

با نورپردازی برج زیباتر به نظر میرسید ، چند زوج دختر و پسر و چند جوان هم بی سر وصدا مشغول خوردن تنقلات و نوشیدنی بودند ....

 

 

 


از برج تا نزدیکی پل امیننو راه زیادی نبود و با توجه به شیب تند دسترسی به شاخ طلایی رو تسریع میکرد در کمتر از 10 دقیقه به پل  و تنگه بسفر رسیدیم ...

در نزدیکی پل در یه صرافی یکم پول به لیر تبدیل کردیم چون تصمیم داشتیم با یکی از این قایق ها تور شبانه تنگه بسفر رو هم تجربه کنیم ... قبل از گذر از پل به سمت یکی از این باجه های فروش بلیط رفتیم راستش مسیر حرکت کشتی رو نپرسیدیم چون کشتی بسیار بزرگ و دو طبقه بود و خیلی شیک و تمیز به نظر میرسید و چون جمعیت زیادی داشتند سوار میشدند ما هم سوار شدیم و چون پرداخت از طریق آکبیل هم میسر بود مطمئن شدیم که این گشت مربوط به سیستم حمل و نقل عمومی استانبول هست و بسیار ارزان هم بود...

پس از دقایقی کشتی راه افتاد ، ما که باعجله و بدون پرسیدن مقصد سوار کشتی شده بودیم بعد از راه افتادنش تازه به فکر افتادیم که این کشتی بزرگ نمیتونه کشتی گشت بسفر باشه چون خبری از توریست ها نبود ! یک کم دچار استرس شدم ولی به روی خودم نیاوردم! با روشن بودن جی پی اس مسیر دور شدن از تنگه بسفر رو رصد میکردم ولی نهایتا به این نتیجه رسیدم که در آخرین ایستگاه پیاده نمیشیم و با همون کشتی برمیگردیم !! ولی با نگاه کردن به ساعت و اینکه خیلی دیروقت بود اگه کشتی در یکی از جزایر توقف میکرد و برنمیگشت چی باید میکردیم !!  سعی کردم به این مسئله فکرنکنم و از کشتی سواری در دریا در شب لذت ببریم ...هوا سرد شده بود ولی من و بردیا طبقات مختلف کشتی رو اکتشاف میکردیم و مامان بردیا در سالن کشتی ودرکنار شوفاژ گرم نشسته بود و در طبقه فوقانی و در نوک کشتی یاد جک و رز در تایتانیک افتادم !

یه چند نفری هم در طبقه روباز فوقانی بودند و ما احساس تنهایی کمتری میکردیم... کم کم از استانبول دور میشدیم و کشتی در چندین ایستگاه توقف کرد و تعدادی از مسافرین سوار وپیاده شدندپل های معروف استانبول هم از دوردست دیده میشدند... 

  

 

 

  

 

 

 

   

  

  

 

مسیر رفت 45 دقیقه ای طول کشید و در ایستگاه آخر همه مسافرین پیاده شدند و ما تنها در کابین کشتی باقی موندیم ولی نگرانی ما طولی نکشید و مسافرین جدید با سرعت سوار کشتی شدند و دقایقی بعد کشتی در مسیر برگشت به استانبول قرار گرفت ...

گشت شبانه ما که بجای بسفر مسیر دیگه ای رو طی کرد که اونهم صرف نظر از استرسش خوب و تجربه دیگه ای برامون بود پس از یک و ساعت نیم در کنار پل ایمننو به پایان رسید با گذر از زیر پل ، رستورانهای متعددی غذاهای دریایی رو برای مشتریها عرضه میکردند و فروشنده ها هم به اصرار از عابرین برای صرف شام دعوت میکردند... 

 

 

 چندین فروشنده هم روی گاری ساندویچ ماهی رو با قیمت بسیار ارزونی به مشتریها میفروختند از شلوغی مشتریها به نظر میرسید باید تازه و با کیفیت باشه ما هم چند تا ساندویچ ماهی خریدیم و با اضافه کردن آبلیمو طعمش بسیار خوب و دلچسب بود...با توجه به اینکه دیروقت بود ولی تردد و عبور مرور نسبی در خیابان دیده میشد ترجیح دادیم با اتوبوس برقی به کاباتاش و سپس با مترو فونیکولار به تکسیم برگردیم بعد از رسیدن به هتل اونقدر خسته بودیم که نفهمیدیم چطور خوابمون برد....


 

 

 

 

ادامه دارد

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo