X
تبلیغات
نماشا
رایتل

بندر هامبورگ ( 2) - آلمان در یه روز آفتابی ...

دوشنبه 21 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 04:51 ب.ظ

صبح طبق برنامه تعیین شده یورک از خواب بیدار شدیم و در حداقل زمان ممکن ، کارهای شخصی و چک کردن ای میل رو انجام دادیم و پس از خوردن صبحانه از خونه خارج شدیم .اولین برنامه بازدید از - پارک - قبرستان   بزرگ هامبورگ بود که بسیار بزرگ و زیبا بود ! و دقیقا به شکل پارکی بود که حتی دریاچه هم داشت ...


با راهنمایی  مفیدی که یورک به ما کرد  فهمیدیم که میشه برای خرید بلیط مترو از یک آپشن بلیط روزانه خانوادگی استفاده کرد و اون باعث میشه که هزینه کمتری رو متحمل بشیم دو نفر 9.60 یورو بلیط روزانه خریدیم در صورتیکه اگه انفرادی بلیط میگرفتیم حدود 13 یورو باید هزینه میکردیم ولی این بلیط روزانه از ساعت 9 صبح به بعد قابل استفاده بود و این فرصتی بود که یه دوری ازاطراف بزنیم ....


راس ساعت 9 مترو اومد و سوار مترو شدیم در داخل مترو گوینده  به زبان آلمانی موضوعی رو اعلام کرد که ما متوجه معنی اون نشدیم ، از شانس خوب ما خانومی که کنار ما نشسته بود از صحبت کردن ما متوجه ایرونی بودن ما شده بود و خواست یه ما کمک کنه اون اولش فکر میکرد ما از پناهنده های هامبورگ هستیم ! چون میگفت یه کمپ این دور و برا هست و وقتی شرایط سفرمون رو براش توضییح دادیم کلی متعجب و هیجان زده شد و توضییح داد که گوینده مترو اعلام کرد که در بین راه بدلیل تعمییرات باید ایستگاه رو عوض کنیم توی اون فرصت کنم کلی صحبت کردیم و از شرایطش به ما گفت و دوست داشت به ایران بیاد و زندگی دوباره ای رو توی ایران تجربه کنه .... ای میل ما رو گرفت و قرار شد یه سری اطلاعات در مورد سفر به برلین و ساعات حرکت اتوبوس برامون بفرسته و توصیه کرد که از یه پارک خیلی قشنگ تو هامبورگ هم بازدیدی داشته باشیم ...

پس از خداحافظی از این خانم ایرونی به سمت سیتی ها یا رادهوس رفتیم جایی که  ساعت 10 با  جینجر قرار داشتیم یه ربعی زودتر رسیدیم گفتیم به دوری اطراف ساختمان بزنیم تا ساعت 10 جلوی ساختمان منتظر جینجر بمونیم بین راه چشمم تو چشم خانومی افتاد که خیلی آشنا به نظر میرسید اونهم به ما یه نگاهی کرد ولی از کنار هم گذشتیم !! حدس زدم باید جینجر باشه عکسش رو توی سایت دیده بودم ولی چون سایزش کوچک بود نمی تونستم مطمئن بشم از جهتی چهره های بور آلمانی ها یه جورایی خیلی شبیه هم هم هست ( بعضی از وقت ها )


اون به سمت راتهوس رفت یعنی همون جایی که محل قرارمون بود و ما هم تغییر مسیر دادیم و به سمت راتهوس رفتیم حدسم درست بود جینجر خانم 45 ساله ای که برای دیدن ما اومده بود و با معرفی خودم و خانومم ،  خودش رو معرفی کرد و گفت اون متولد نیویورک هست ولی اصلیتش آلمانیه توی نیویورک بدنیا آومده و بزرگ شده ولی بعد از سالها به کشور مادریش برگشته ... لهجه آمریکایی اون واقعا مشخص و معلوم بود ....

اون توی یه موسسه  کار میکرد که ساعات کارش بصورت نیمه وقت و پارت تایم بود و ساعت 9:30 کارش تموم شده بود و تا ساعت 1 وقتش آزاد بود... به اتفاق قدم زنان در حاشیه رودخانه معروف آلب هامبورگ گپ و گفت دوستانه و خوبی با هم داشتیم احساس صمیمیت خوبی در برخورد اول حس کردم  در بین راه از ایران گفتیم و سوالات زیادی تو ذهنش بود که سعی کردم جواب قانع کننده ای بهش بدم ... در ادامه به منطقه ای رسیدیم که فرش فروشیهای ایرانی و تابلوهای اون توجه ما رو به خودش جلب کرد و در پلی از انشعابات رودخانه ، کف پیاده رو به شکل فرش ایرانی نقاشی شده بود .....



    "Speiderstadf " Warehouses که در واقع انبارها و به نظرم گمرک قدیمی هامبورگ بود


شهر هامبورگ دومین شهر بزرگ آلمان هست و یکی از مهمترین بنادر اروپا هم هست، به اتفاق جینجر سوار کشتی شدیم و در رودخانه بزرگ الب به گشت و گذار مشغول شدیم جالب بود رودخانه آنقدر بزرگ و مواج بود که یه جورایی شبیه دریا بود!! جالبه بدونید که این کشتی ها که Ferry 62 & 73  فری نامیده میشد جزعی از سیستم حمل و نقل عمومی هامبورگ بود و با همان بلیط روزانه مترو می تونستیم سوارش بشیم چه بسا خیلی از توریست ها این قضیه رو نمی دونستن و مجبور بودن قایق یا کشتی ها توریستی دیگه رو با قیمت های بالا اجاره کنن و این هم یکی دیگه از مزایای کوچ سرفینگ بود ...


پلیس دریایی - کشتی که تعدادی از توریست ها رو جهت گردش روی رودخانه جابجا میکرد!!




جینجر با دوستش استفان هماهنگ کرد تا به ما ملحق بشه چون استفان بچه هامبورگ بود ومسلط به جزئیات شهر هامبورگ ... ساعت 11:30 استفان هم به ما ملحق شد  استفان رسمی تر و یه جورایی فرمال تر بود ولی با مهربانی و جدیت توضیحات خوبی در مورد تاریخ و گذشته هامبورگ به ما داد و قدم زنان مناطق مختلف شهر رو دیدیم از جاههای که یادم مونده :

Hafen City (new city) , Chile Haus, Old Elbetunel,Argenelorucke و ....


حدود 100 سال پیش ، زیر اون رودخون عریض کانالی ایجاده شده بود که تردد از زیر رودخانه انجام بشه ظاهرا این برای اون زمانی بود که پل وجود نداشت گقته میشد که در قدیم بعلت یخبندان شدید رودخانه در فصل زمستان امکان استفاده از کشتی و قایق میسر نبود و دلیل احداث این زیر گذر بوده و وجود آسانسورهای بزرگ برای انتقال ماشین به کف رودخانه از نکات جالب این زیر گذر بود ...


                    زیر گذر رودخانه با قدمتی بیش از 100 سال





حدود ساعت 13 در همون حوالی راتهوس با استفان و جینجر خداحفظی کردیم و یه کارت پستال از ایران رو با پشت نویسی تقدیمشون کردیم و قول گرفتیم که سفر به ایران رو هم توی برنامه سفرهای بعدیشون بذارن چون جینجر اواخر تابستون یه 15 روزی رو به ترکیه می اومد ولی گفت شاید سال دیگه بتونه در این مورد یه برنامه ریزی بکنه .... آدرس یه منطقه رو که غذاهای خوش مزه و ارزونی رو دارشت به ما معرفی کردن و بعد گرفتن چند عکس یادگاری از هم خداحفظی کردیم ...


واقعا جابجایی با مترو یه مزیت است چون به راحتی مسیرها قابل یادگرفتن و پیدا کردنه و نیازی به پرسیدن آدرس نیست کافیه شما ایستگاهها رو بدونی به راحتی می تونی هرجا بخواهی بری ...


توی اون منطقه رستورانها و غذا خوریهای مختلفی بود از رستوران مک دونالد گرفته تا اسپاگتی ایتالیایی ... ما تصمیم گرفتیم که غذای یه غذاخوری ترکی رو تجربه کنیم که به ذائقه ما نزدیک تره ...توی این غذا خوری که محیطی شبیه ساندویچی ها قدیمی خودمون رو داشت .... موسیقی ابراهیم تاتلیس و محیط ترکیه رو برامون متصور میکرد ...


غذا دونور گوشت و مرغ رو تست کردیم خوب بود کاملا با ذائقه ما هم خوانی داشت دو پرس 9 یورو شد بعد از خوردن غذا تصمیم گرفتیم که  با پیاده روی از کنار مرکز و برج مخابراتی هامبورگ به سمت پارک زیبائی که خانوم ایرانی پیشنهاد داده بود بریم ...

پارک بسیار بزرگ و زیبائی بود که باغ ژاپنی و گلهای اون منطقه نقطه عطف پارک بود ... ساعت 4 عصر طبق برنامه به سمت خونه یورک رفتیم ...




یورک  تو خونه منتظر ما بود واز اجرای درست برنامه هاش پرسید و ما هم مثل یه شاگرد موفق عکسها رو نشونش دادیم تا خیالش از این لحاظ راحت باشه ...


یورک پیشنهاد داد که شب یه مراسم آتش بازی هست بد نیست یه سری بریم ببینیم ولی قبلش یه 4 -5 ساعتی وقت آزاد داشتیم ... یکی از دوستای یورک ایرانی بود که تو شرکتش کار میکرد اون به یورک گفته بود که از ما بخواد براش یه غذای ایرانی به اسم " قورمه سبزی " درست کنیم البته یورک اون رو خوب تلفظ نمی کرد ولی ما فهمیدیم چی می خواد ... خانومم بهش توضییح داد که درست کردن قورمه سبزی نیاز به یه فرآیند نسبتا طولانی داره و درست کردنش تو این وقت کم میسر نیست ولی از ش پرسیدیم که اگه خونه برنج داره می تونیم یه کاری براش بکنیم ....

خلاصه مقدمات طبخ برنج رو شروع کردیم ولی پلو پز اونها طوری طراحی شده بود که شما نمی تونستی یه برنج به سبک و استایل ایرونی آماده کنی و هرکاریش میکردی یه کم شل میشد!! ولی سورپرایز ما کنسرو قورمه سبزی بود که من برای روز مبادا!! ته کوله پشتی داشتم اون رو آماده کردیم و با یه سری غذایی دیگه برای شام... عوضش یورک هم در مورد انواع آبجو های آلمان  توضیح داد و نحوء سرو و تکنیکهای نوشیدن اون ! رو با اشتیاق و هیجان خاصی توضیح میداد ! که خودش داستان کاملی داره ...خلاصه قورمه سبزی رو خورد و کیف کرد!! فکر کنم مشتری شد !!

بعد از شام ، پیشنهاد داد فیلم و دی ودی اگه دوست داریم ببینیم من هم قبول کردم تنوعی بود! وقتی در مورد دیدی هالوردن (کمدین دوران جوانی من  در تلویزیون ایران گفتم ) حسابی تعجب زده شد که چطوری اون رو میشناسیم و آلبوم کاملی از فیلمهای دیدی رو داشت ، یه یه ساعتی دیدی نگاه کردیم و حدود ساعت 11 شب به اطراف دریاچه آلستر رفتیم مراسم  آتش بازی بود و .....


          مراسم آتش بازی در هامبورگ



فردا صبح روز خداحافظی ما با یورک و هامبورگ بود 3 ساعت زودتر از خونه خارج شدیم چون یورک قرار بود ما رو ببره ترمینال و از انجائیکه آدم استرسی بود نگران بود که  ما از اتوبوس جا بمونیم و میگفت (بهونه ) شاید جای پارک پیدا نشه !! و ....

بلیط ساعت 12 ظهر بود و ما ساعت 10:30 ترمینال رسیدیم ترمینال کوچک و شیکی بود از یورک خداحافظی کردیم و بهش اطمینان دادم که همه چیز اکی هست و نگران ما نباشه و بره و منتظر نباشه و قبول کرد ...



بلیط اتوبوس رو به مبلغ 27 یورو (نفری ) خریداری کردیم و اگه از قبل و شاید چند هفته زودتر می خریدیم شاید با حدود 9 یورو هم همین بلیط قابل خریداری بود ... راس ساعت 12 اتوبوس مسافرها رو سوار کرد  و بدون تاخیر به سمت برلین به راه افتاده و برای گذاشتن کوله پشتی هم نفری 1 یورو ناقابل تقدیم مسئول بار که یه افغانی با کلاس بود کردیم ... اتوبوس دوطبقه و خیلی تمیز بود و در شروع راه گوینده به زبان آلمانی و انگلیسی خوش آمد گفت و توضیحاتی رو بیان کرد ...


ادامه دارد .....


لطفا از نظرات خودتون من رو بی نصیب نذارید چون نظر شما برام برای ادامه نوشت خیلی مهمه ...


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo